با آن همه امکاناتی که صرف کردیم، دیدیم چهار تشت حلوای شور روی دست ما مانده است! نمیدانستیم چه کارش کنیم. داخل انبار آذوقه رفتم. چشمم به کیسههای گردو افتاد که تازه برای ما آمده بود. به فکرم رسید چارهٔ این حلوای شور، خورشت فسنجان است! بازگشتم و به سربازها و بسیجیان همکار گفتم: «بیایید، همه با هم گردوها را بشکنیم.» چرخ گوشت هم داشتیم. گردوها را چرخ کردیم و با آن، حلوای شور و شیرین را مخلوط کردیم. آب ریختیم و گذاشتیم حسابی جا بیفتد و فسنجان خوشمزهای درست شد. در واقع، ما هم نگذاشتیم سرمایه هدر برود و هم یک فسنجان خوشمزه درست کردیم که رزمندهها میخوردند و تعریف میکردند.