جملات زیبای کتاب هیوا و مرنگ جادوگر | طاقچه
تصویر جلد کتاب هیوا و مرنگ جادوگر
off

کتاب هیوا و مرنگ جادوگر

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۵۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهوش توکل
انتشارات: 
انتشارات آرنا
سارا
۹
"آنها بارها مرا یک فاحشه‌ی بد طینت خواندند و همه‌ی تصورشان از من سنگ بود، خار بود، رنگ بود، مار بود و هرصبح مرا با سخنانشان مجروح کردند ولی من زنده ماندم و برای بودنم جنگیدم اما باز هم شرم رخسارشان را گلگون نکرد من قلب صد پاره‌ام را دوباره با گلهای سپید امید پیوند زدم وقتی که تو مرا یک قدیسه خواندی، و من چون برنادت مقدس هر صبح و شب در معبد روشن امید برای جسم رنجور و خسته‌ات دست به دعا بردم"
pinki_moon
۷
اصلا خاصیت آن زندان اینطوری بود، آدم خیلی زود هویت واقعی خودش را فراموش می‌کرد و خیلی سریع با شرایط زندان خودش را وفق می‌داد!
دونیا جون
۵
"چشم‌ها را باید شست! "
Sarwin
۳
من قلب صد پاره‌ام را دوباره با گلهای سپید امید پیوند زدم وقتی که تو مرا یک قدیسه خواندی
(:Tarlan banoo:)
۳
همه‌ی تصورشان از من سنگ بود، خار بود، رنگ بود، مار بود و هرصبح مرا با سخنانشان مجروح کردند ولی من زنده ماندم و برای بودنم جنگیدم اما باز هم شرم رخسارشان را گلگون نکرد من قلب صد پاره‌ام را دوباره با گلهای سپید امید پیوند زدم وقتی که تو مرا یک قدیسه خواندی، و من چون برنادت مقدس هر صبح و شب در معبد روشن امید برای جسم رنجور و خسته‌ات دست به دعا بردم"
seti
۲
براستی که بعضی وقت‌ها چه چیزهایی می‌شود تنها امید زیستن یک انسان!
seti
۲
براستی که بعضی وقت‌ها چه چیزهایی می‌شود تنها امید زیستن یک انسان!
seti
۲
هر دختری در زندگی زمانی به این لحظه می‌رسد، لحظه‌ای که مطمئن می‌شود، مرد زندگیش را پیدا کرده، مردی که هیچ کس دیگری را به اندازه‌ی او قادر نخواهد بود که دوست بدارد، مردی که او را از جانش هم بیشتر بخواهد، و مرد زندگی من قطعا دنی بود!
کاربر ۱۴۳۵۷۶۲
۱
اصلی‌اش چیز دیگری بود اما خودش دوست داشت به این نام صدایش کنند، بهترین دوستم توی خوابگاه بود، او همه چیزم را می‌دانست، سرنوشت ما دو نفر یکجورهایی شبیه هم بود، البته وضعیت ژاکلین خیلی از من بدتر بود. در واقع داوود اولین مردی بود که عاشقش شدم، ژاکلین هم می‌دانست، من و ژاکلین محرم اسرار هم بودیم، من عاشق سادگی داوود که اغلب او را دیوید صدا می‌زدند، شده بودم، با آنکه داوود، اندامی ورزیده و درشت داشت، من
(:Tarlan banoo:)
۱
آندرومده، دختر کاسیوپه، در اساطیر یونانی که به صخره‌ای زنجیر شد تا توسط هیولای دریا، کتوس خورده شود، او توسط پرسئوس نجات پیدا نمود و یکی از صور فلکی نیز، با همین نام نامگذاری شده است.
𝙳𝙰𝚁𝙺
۰
گاهی وقت‌ها آدم‌ها هر چند هم که زرنگ باشند توی یک مساله‌ی فوق‌العاده ساده، دچار اشتباه می‌شوند و همان نکته هم باعث لو رفتنشان می‌شود!
𝙳𝙰𝚁𝙺
۰
براستی که بعضی وقت‌ها چه چیزهایی می‌شود تنها امید زیستن یک انسان!
𝙳𝙰𝚁𝙺
۰
براستی که داشتن دوستانی صدیق و یاورانی همیشگی چقدر برای آدم دلچسب و گواراست، دوستانی که نه به خاطر منافع و مادیات، بلکه تو را به خاطر خودت بخواهند!
𝙳𝙰𝚁𝙺
۰
می‌دانستم که زمان هم به آن صورت همه چیز را حل نمی‌کند، فقط آن خاطره‌ها را کم‌رنگ‌تر می‌کند!