الان که مینویسم، بیشتر از این که تو خط نوشتن باشم با خودم درگیرم که گریَهم نگیره، همش یادایی که جلوم مییانو هُل میدم کنار تا نچسبن به اشک چشمام و پایین ول بشن. امروز جسمم فقط علاف شد و روحم بیشتر درگیره. روی دیوار غذاخوری به تاریخ نه ماه و یه روز پیش نوشته، ما رفتیم، دو سه روز اولش سخته، بعدش خوب میشه. دلم میخواد یه چیزایی مثل سیگار و یه چیزایی واسه این که کمک کنه نفسم از این سنگینی بیرون بیاد.