
٪۵۰
کتاب یک کاسه گل سرخ
پدیدآورندگان:
مرجان عالیشاهیانتشارات:
نشر نون٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
n re
۲۳
تنهات نمیذارم، چون خودم تنها میشم.
شکوفا
۳
موجودی به اسم مادر را هیچوقت هیچکس درک نخواهد کرد.
شکوفا
۳
پدرها همیشه برای دخترهایشان در کودکی کاملترین مرد هستند؛ هرچند اگر در واقعیت زندگی پدر چیز دیگری باشد
سُهاد
۳
اما ما آدما بیچاره دیگرانیم.
شکوفا
۲
مردها که کامل باشند، یک همراه هوشیار و توانا میخواهند
سُهاد
۲
حریف مرا ناکار کرده بود و برای اثبات مردانگیاش داشت تن نیمهجان مرا میرساند جایی که نجاتم بدهند. همان کاری که همیشه بعد از خواندن داستان رستم و سهراب فکر میکردم باید رستم میکرد، در آن نبرد مشهور. همیشه تصور میکردم اگر رستم زمین خورده بود، سهراب حتماً جسم او را بر شانه میانداخت و در پی نوشدارو میرفت، نه اینکه مینشست بر جسم نیمهجان و منتظر نوشدارو میماند. کاری که رستم بر جسم سهراب کرد و بیفایده بود آن نوشدارو. سهراب چنین نمیکرد. جسم حریفش را حتی اگر مرده، میرساند به نوشدارو، نه اینکه نوشدارو را به او.
سُهاد
۲
ولم کن به حال خودم. پا روی دم من نذار. دور و برم نباش. اذیت میشی. دست خودم نیست.»
چیزی سر درنمی آوردم، جز اینکه توی یک فشار عصبی یا فکری شدید قرار میگرفت و باید تنها میشد.
صبحی که بیدار میشدم و او توی تخت کنارم خوابیده بود، میدانستم همهچیز تمام شده است. او با آرامشی بعد از ذوق پیروزی، کنارم خوابیده بود و من آرام میشدم، ولی آرامش من شبیه آرامش فرد تسلیمشدهای بود که بعد از سر و صدا و غم و گریه، آرام و سربهزیر میشود.
سُهاد
۲
درد مثل آبی که با مشت پاشیده شود توی صورت یکی، پاشیده میشود توی صورتش. دردهایی که کشیده باید خیلی عمیق باشند که چنین حال او را دگرگون میکنند. انگار زمانی طولانی از وقوع حادثه دردناک زندگیاش میگذرد
سُهاد
۲
درد هرچه زمان میگذرد، مثل رسوب ته کتری، بیشتر تهنشین میکند و میچسبد و انباشته میشود روی هم
الهه خانوم^^
۲
کودکی خیلی چیزها دارد که در خود نگه میدارد و هرگز به دوران بعد از خود نمیدهد.
شکوفا
۱
همه آن لذتهایی که از عشق برده بودم زهرجانم شد؛ ریختهشد توی یککاسه چینی با گلهای سرخ و از من برج زهرماری ساخت که هیچ پادزهری برای درمان آن نیست.
شکوفا
۱
احساس خوبی داشتم از اینکه زن بودم و مردی متعلق به من بود
arirang
۱
همهچیز ناگهان در من تمام شد. مثل لحظه مرگ که همهچیز را تمام میکند و خود آغاز چیز دیگری است، ولی ابتدا همهچیز را تمام میکند.
سُهاد
۱
کمی که عقب میکشیدم، شاخه گلی از پشت سرش میآمد درست جلوی بینیام. نفس میکشیدم همه بوی گل را، تا اینکه آتش را برای روشنکردن سیگار جلوی صورتم میگرفت. زیر جذابیت نگاهش، سرخی آتش زبانهای میکشید و خاموش میشد و من چشم از چشمش برمیداشتم.
سُهاد
۱
انعکاس صدایش از ته وجودم بلند میشود و در گوشم میپیچد:
- تنهات نمیذارم، چون خودم تنها میشم.
سُهاد
۱
نگاهم کرد و پاسخی نیافت. ادامه داد:
- چرا انقد از دیوونهشدن وحشت داری؟
- چون احساسش میکنم.
سُهاد
۱
تا وقتی که دوباره خطوط چنگ میانداختند بر ذهنم و چند روزی مرا گرفتار میکردند
سُهاد
۱
دنبال چیزی میگردم تا بتواند تن لرزانم را که مانند شیشهای ضربهدیده در حال متلاشیشدن است، نجات دهد.
سُهاد
۱
آنقدر با خودم حرف میزنم که زمان و مکان را فراموش میکنم گاهی.
سُهاد
۱
چقدر گریه کردیم زیر آن ابر سبز. باریدیم بیمحابا.
سُهاد
۱
جهان چرخیده دور سر من و خراب شده است روی سرم. همه غمهای دنیا آوار شده است روی دلم.
سُهاد
۱
هر چه میکنم این سرما از تنم بیرون نمیرود.
به این بندر آمدم برای حلشدن زهری که بعد از آن لذتها در دلم ماند. برای فراموشکردن آن خوشیها و برای بریدن این جریان شکستخوردهای که تاب و توان مرا تمام کرده است.
سُهاد
۱
بیخوابی امان مرا بریده بود. حاضر بودم هرکاری بکنم تا مدتی آرام و بهدور از کابوس بهخواب بروم. مثل آن وقتها که توی اتاقم بین کتابها، بغلبهبغل آنها، شب تا صبح آرام میخوابیدم.
سُهاد
۱
یکی از چیزهایی که باعث نابودی وجود زنی چون من شد، همین بود که رسول در وقت بیماری مرا گذاشت روی دست خانوادهام و زمانیکه سالم و شاداب بودم، مرا برداشت برد توی آن خانهباغ، دور از همهجا.
سُهاد
۱
از آن روشنفکرهای خواستنی بود نه کشتنی. بعضی از روشنفکرها را آدم دلش میخواهد بکشد و یکجایی چال کند که مطمئن باشد خاک آنجا، هیچوقت برای هیچ کاری برداشت و استفاده نمیشود.
سُهاد
۱
حس گمشده من پیدا نمیشود و هر روز هرکجا که میروم، تکهای از آن جا میماند.
سُهاد
۱
اشک میجوشد از خونآلودترین نقطه جگرم که پر از درد است. خودش را برای نجات میرساند به چشمانم. بازوهایم تحریک میشوند و درد میآیند و مرا بیطاقت میکنند تا جایی که هقهق بزنم و بیبیعصمت هم هقهق کند.
سُهاد
۱
مادرم که نبود همهچیز آمیخته بود با احساس هراس و درد. مادرم ناگهان مرد. مثل رعدی که بزند و رنجورترین و بیجانترین اما کشیدهترین و بلندترین درخت باغ را بسوزاند. این هرم آتش همه ما را که اطرافش بودیم بهنحوی سوزاند
شکوفا
۰
تنهات نمیذارم، چون خودم تنها میشم.
n re
۰
تنهات نمیذارم، چون خودم تنها میشم.
