از شدت تعجب میخکوب شده بودم؛ دلرباییاش قلبم را از جا کند. صورتش در تاریکی سرسرا گل انداخت و به رنگ یاقوت شد. چشمهایش مرا اسیر خود کرده بود و مانند دو دست که یکدیگر را محکم نگه داشتهاند، رهایم نمیکرد. لحظاتی که رودرروی هم ایستاده بودیم و هرکدام دیگری را لاجرعه جذب خود میکرد، لحظاتی بود مقدس و پیوندگاه دو روح.