جملات زیبای کتاب پسران سالخورده | طاقچه
تصویر جلد کتاب پسران سالخوردهsubscriptionAvailable

کتاب پسران سالخورده

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
حسام‌الدین مطهری
انتشارات: 
نشر اسم

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آرام
۷۹
دویدن زمین‌خوردن هم دارد. بنشینی گریه کنی، معلوم است که نمی‌رسی.
آرام
۳۱
لحظهٔ خوب را به امید بهتر شدن نباید از دست داد.
آلوین (هاجیك) ツ
۲۱
مشکل این است که زمانه ما را عوضی کرده. باید یک‌جور دیگری می‌بودیم، عوضش یک‌شکل شدیم. جوری هم شدیم که خودمان تویش مانده‌ایم و سر درنمی‌آوریم.
آرام
۱۹
به کتمان، به حاشا، به پذیرفتن محتاجم تا از یاد نبرم این لحظه لحظهٔ من نیست بلکه لحظه‌ای است که باید برای رسیدن به خودم از آن گذر کنم.
سیّد جواد
۱۶
زن و مرد تا از هم دورند، تا نامزدند، تا دوست‌اند خوش‌خوشانشان است.
سیّد جواد
۱۲
کلمات دقیق انتخاب می‌شوند، اما دریغا که دقیق فهم نمی‌شوند!
سیّد جواد
۱۱
عشق بچگی، عشق لب‌ودهان و رنگ چشم و باریک‌نای کمر نیست، محبت محض است
سیّد جواد
۸
اقرار به گناه کار سختی است. هیچ‌وقت نباید به گناه اقرار کرد. باید رویش سرپوش گذاشت. اما اگر هر روز چند بار رفتی و سرپوشش را برداشتی و مزمزه‌اش کردی و کم‌کم از مزمزه به خوراکت تبدیل شد، دیگر نمی‌توانی کتمانش کنی.
سیّد جواد
۸
ناخنکی هم به غزل امروز زدم. دیدم هرجایی است. مال یک نفر نیست. اصل نیست. هر دم برای کسی است. غزل امروزی به دلم نمی‌نشست. رها کردم.
سیّد جواد
۷
دفترچه‌های قدیمی تلفن کاغذپاره نیستند. عصارهٔ خاطراتِ ته‌نشین‌شده در جدول‌های منظم‌اند.
سیّد جواد
۶
به خیالمان آن‌ورِ زن‌گرفتن بهشت است. خب نبود؛
رهگذر
۵
آدم‌ها زیاد زر می‌زنند. دکترها هم آدم‌اند. یک‌وقت، وقتی می‌خواستم حرفی را حالی دکترم کنم، جمله‌ای از خودم را این‌طور نقل می‌کردم: «نیچه می‌گوید...» یا «تولستوی معتقد است...» و او هم حرف‌هایم را تأیید می‌کرد. اگر می‌گفتم حرف‌ها مال خودم است، می‌گفت: «باید این حرف‌ها را بگذاری کنار سعید! باید به حقیقت فکر کنی. پسر خوب، این فکرها را بگذار کنار.
سیّد جواد
۵
زن چشم‌هایش میشی بود. نگاهش که یک زمان زُل و پررنگ بود، حالا فروافتاده و بی‌رمق شده بود. مژه‌هایش یک دسته داس بود. آق‌بابا روز اول با همان‌ها خر شد ولی حالا حتی یادش نمی‌آمد.
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۵
آن موقع اصلا نزار قبانی را نمی‌شناختم و نمی‌دانستم در شعری گفته است: «رفتنت آن‌قدرها که فکر می‌کنی فاجعه نیست / من مثل بیدمجنون ایستاده می‌میرم.»
رهگذر
۴
وقتی همه‌چیز بر پایهٔ علت و معلول است، آدمی حق اعتراض ندارد، آدمی حق گله ندارد؛ شاید بتواند چیزی را عوض کند ولی نمی‌تواند شاکی باشد چون همه‌چیز درست همان‌طور است که باید باشد.
فاطمه.
۴
کاش خدا اینجا بود تا بهش می‌گفتم. بهش می‌گفتم لااقل زمان را برایم متوقف کند تا چند صباحی بنشینم و بدون از دست رفتن فرصت‌های شغلی و مرگ‌ومیرها به خودم فکر کنم ببینم آخرش می‌خواهم چه کنم.
MrM
۴
گاهی فکر می‌کنم اگر با این حالم خودکشی کنم، خدا چه کار می‌کند با من؟ واقعا نمی‌بخشدم؟ نمی‌بیند این همه زجر را؟ عدالت خدا لابد چیزی است در قاموس خودش و برای خودش. هیچ‌کس هم نمی‌تواند توضیحش بدهد
سیّد جواد
۴
چند جور «وا» در جهان آواها داریم. در پس بعضی‌شان نفرت است. بعضی‌شان کرشمه‌ای پیش از عشق‌اند. «وا» یی هم هست که هیچ نیست جز اظهار تعجب سادهٔ زنانه.
رهگذر
۳
زن و مرد تا از هم دورند، تا نامزدند، تا دوست‌اند خوش‌خوشانشان است. عین همان آهن‌رباها دارند حال می‌کنند و توی دلشان ذره‌ای غم دنیا نیست که حالا بخواهند به گور بابایش تفی هم حواله کنند. ولی وقتی زورکی چسباندی‌شان به هم، اولِ دردسر است.
MrM
۳
هیچ‌وقت نخواستم بفهمم چرا این‌قدر کار می‌کند. یک بار وقتی داشت برای بچه‌ها بعد از کار، موقع گرم کردن موتورها و سیگار دود کردن در انتظار، تعریف می‌کرد که فلان کسش مریض است و بهمان کسش جهیزیه می‌خواهد، ناغافل دویدم سمت فروشگاه. داد زدند: «کجا؟» گفتم: «چیزی جا گذاشتم.» و دویدم و به اشک‌هایی که باد پرتشان می‌کرد فحش ناموس دادم.
MrM
۳
اقرار به گناه کار سختی است. هیچ‌وقت نباید به گناه اقرار کرد. باید رویش سرپوش گذاشت. اما اگر هر روز چند بار رفتی و سرپوشش را برداشتی و مزمزه‌اش کردی و کم‌کم از مزمزه به خوراکت تبدیل شد، دیگر نمی‌توانی کتمانش کنی
رهگذر
۲
نوشتهٔ «عشق را نگاهبانانی باید» چرند اندر چرند بود. خزعبلات بافتی به هم و خیال می‌کنی دختری هم پیدا می‌شود بگوید: «فدای قلم خالص و عمیقت»؟ نه عزیزم.
M.M. SAFI
۲
یادم آمد ماه‌هاست داستانی تازه ننوشته‌ام. ماهی گذشته بود و نه طلوع خورشید را دیده بودم، نه غروبش را. به خودم نهیب زدم که «هی! هیچ فکر کردی در عوض جانت که استکان‌استکان به مرگ تعارف می‌زنی چه عایدت می‌شود؟» دیدم در آستانهٔ سی‌سالگی جوابی جز «نمی‌دانم» ندارم.
Aysan
۲
من آدمم. آدم وقتی اعتمادش، باورش، آبرویش می‌پوسد، هر چقدر هم رفو کنی، باز اسمش رویش است: رفوشده، تعمیرشده.
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۲
کاش خدا اینجا بود تا بهش می‌گفتم. بهش می‌گفتم لااقل زمان را برایم متوقف کند تا چند صباحی بنشینم و بدون از دست رفتن فرصت‌های شغلی و مرگ‌ومیرها به خودم فکر کنم ببینم آخرش می‌خواهم چه کنم.
رهگذر
۱
اما نفهمیده بودم که منطق الاکلنگ، نابرابری است، دوربودن است.
رهگذر
۱
- ملت می‌روند اینستاگرام راه می‌اندازند فوج‌فوج با چرت‌وپرت‌های دلبرکُششان دختر تور می‌کنند، تو می‌نشینی علیه شبکه‌های اجتماعی مقالهٔ چهارهزارکلمه‌ای می‌نویسی تحلیلش می‌کنی؟ جوووون بابا! عوضی گرفتی. چوبِ دوسرنجس! نمی‌توانی که با همه بجنگی.
M.M. SAFI
۱
کلمات دقیق انتخاب می‌شوند، اما دریغا که دقیق فهم نمی‌شوند!
M.M. SAFI
۱
ما از کلمات برای چنگ زدن به زندگی بهره می‌بردیم، نه چیزی دیگر.
M.M. SAFI
۱
وقتی مقصد مهم‌ترین چیز است، نمی‌فهمی چه چیزهایی را از سر می‌گذرانی.