
تیناز
۴۱۲
"اگر مرگی در کار نبود، چه کسی میتوانست زندگی را تحمل کند؟"
کنتس مونت کریستو
۳۰۲
اگر بتوانید با کسی نیم ساعت در سکوت بنشینید و بااینحال کاملاً راحت باشید، میتوانید با آن شخص دوست بشوید. اگر نمیتوانید، هرگز دوست یکدیگر نمیشوید و نیازی نیست در این راه وقت تلف کنید.
Yasaman
۲۱۰
یک بشقاب سیب، آتش شومینه و یک کتاب خوب برای خواندن جایگزین خوبی برای بهشت است.
نَعنا🌿
۱۶۹
«مشکل شما این است که به حد کافی نمیخندید.»
Call_Me_Mahi
۱۶۲
"اگر بتوانید با کسی نیم ساعت در سکوت بنشینید و بااینحال کاملاً راحت باشید، میتوانید با آن شخص دوست بشوید. اگر نمیتوانید، هرگز دوست یکدیگر نمیشوید و نیازی نیست در این راه وقت تلف کنید."»
Helen
۱۳۴
"اگر بتوانید با کسی نیم ساعت در سکوت بنشینید و بااینحال کاملاً راحت باشید، میتوانید با آن شخص دوست بشوید. اگر نمیتوانید، هرگز دوست یکدیگر نمیشوید و نیازی نیست در این راه وقت تلف کنید."
کنتس مونت کریستو
۱۳۱
بارنی ناگهان گفت: «کوچولوی دوستداشتنی، ای کوچولوی دوستداشتنی! بعضیوقتها احساس میکنم که برای واقعی بودن بیش از حد خوبی. انگار فقط دارم تصورت میکنم.»
ولنسی فکر کرد، "چرا نمیتوانم همین الآن، همین الآن که اینقدر خوشحالم، بمیرم!"
مریم
۱۲۴
لحظهای که یک زن متوجه میشود هیچ دلیلی برای زندگیکردن ندارد، نه عشق، نه وظیفه، نه هدف و نه امید، لحظهای به تلخی مرگ است.
Lost Star
۱۰۸
"تمام عمرم داشتم حفظ ظاهر میکردم. حالا میخواهم سراغ دنیای واقعی بروم. حفظ ظاهر هم برود به جهنم!" به جهنم!»
artemis
۱۰۲
«"اگر مرگی در کار نبود، چه کسی میتوانست زندگی را تحمل کند؟"»
Hasti
۷۷
«دیشب خیلی کم خوابیدهای. برای همین اینجوری میکنی. عاشقت نیستم؟ اوه، بیا و ببین چقدر عاشقتم! عزیزم، وقتی آن قطار نزدیک بود از رویت رد بشود، فهمیدم که عاشقت هستم یا نه!»
کنتس مونت کریستو
۶۶
هیچ آزادی مطلقی روی زمین وجود ندارد. فقط نوع محدودیتهاست که متفاوت و نسبی هستند. تو الآن احساس میکنی آزادی، چون از یک محدودیت فوقالعاده غیرقابلتحمل فرار کردهای. ولی واقعاً همینطور است؟ تو عاشق من هستی و این یک محدودیت است.
ویکتـوریـا
۶۶
بارنی معمولاً میگفت: «نمیدانیم کجا داریم میرویم، ولی خود رفتن مزه میدهد، مگر نه؟»
آسمان
۶۳
ولنسی فکر کرد، "من از مردی خوشم میآید که چشمهایش بیشتر از دهانش حرف بزنند."
کنتس مونت کریستو
۶۲
جنگلها بهقدری شبیه به انسانها هستند که برای شناختنشان باید با آنها زندگی کنید. پرسهزدنهای گاهوبیگاه از مسیرهای معمول هیچوقت ما را به قلب آنها راه نمیدهد. اگر میخواهیم با آنها دوست بشویم، باید سخت تلاش کنیم و دلشان را با بازدیدهای متعدد صمیمانه در زمانهای مختلف به دست آوریم؛ صبح، ظهر و شب و در تمام فصول؛ بهار، تابستان، پاییز و زمستان. در غیر این صورت، هرگز آنها را واقعاً نخواهیم شناخت و هرگونه تظاهری برخلاف این، اهمیتی برای آنها نخواهد داشت.
Z...
۶۱
تمام عمرم سعی کردهام بقیه را راضی کنم و شکست خوردم. بعد از این خودم را راضی میکنم!
f.r
۵۱
«ترس گناه اصلی است. تقریبا تمام شرهای دنیا ریشه در این دارند که یک نفر از چیزی میترسد. ترس یک افعی لغزان سرد است که به دور آدم چمبره میزند. زندگی با ترس وحشتناک و مهمتر از همه، خفتبار است.»
araz zarei
۵۱
: «"اگر مرگی در کار نبود، چه کسی میتوانست زندگی را تحمل کند؟"»،
Mahsa Bi
۴۸
"ناامید آزاد است، امیدوار اسیر."»
Zahra kazemi
۴۵
از خودش پرسید که چه احساسی دارد آدم یک نفر را داشته باشد که با او همدردی کند، یک نفر که واقعاً اهمیت بدهد، که حتی اگر هیچ کار دیگری هم نمیکند، فقط دستش را محکم نگه دارد.
کاربر ۶۹۱۲۹۳۰
۴۳
ولنسی پرسید: «بهتر نیست قلب آدم بشکند تا اینکه پژمرده بشود؟ قبل از اینکه بشکند، حتماً احساسات شگفتانگیزی را تجربه کرده. همین به زحمت درد و رنجش میارزد.»
ولنسی پارسی
۴۰
چیزهای مختلف فقط وقتی ممنوع میشوند، جذاب میشوند.»
نَعنا🌿
۳۸
ولی من زیاد به آن فکر میکنم. که بین ابرها شناور بشوم، غروبهای باشکوه را تماشا کنم، ساعتها وسط یک توفان سهمگین بنشینم و رعد و برقهایی را اطرافم میزنند، نگاه کنم و زیر ماه کامل، از روی دریای ابرهای نقرهای پرواز کنم؛ فوقالعاده است!
Yasaman
۳۷
توی دنیا تنها چیز قابلاطمینان جدول ضرب است.
کنتس مونت کریستو
۳۶
دقیقاً نمیشود گفت خوشگل هستی، ولی چند تا ویژگی جذاب و خوشگل داری؛ چشمهایت، گودی کوچولوی دوستداشتنی بین استخوانهای ترقوهات، مچهای دست و پایت که شبیه به مچهای نجیبزادههاست و شکل بامزهٔ سر کوچولویت. وقتی از روی شانهات به عقب نگاه میکنی، خصوصاً موقع گرگومیش یا زیر نور ماه، آدم را دیوانه میکنی. یک پری. روح جنگل. جای تو توی جنگلهاست، مهتاب، اصلاً نباید از آنها بیرون بیایی. برخلاف قوموخویشهایت، یک رگهٔ سرکش و دستنیافتنی توی وجودت داری. صدایت گرفته و گرم و شیرین و قشنگ است، از آن صداهاست که باید عاشقش شد...
کنتس مونت کریستو
۳۵
مایهٔ تأسف است که گلهای جنگلی را جمع کنیم. آنها نیمی از افسون خود را به دور از سوسوی نور سبز طبیعت از دست میدهند. برای لذتبردن از گلهای جنگلی، باید آنها را تا زیستگاههای دورافتادهشان دنبال کنیم، با تماشایشان به وجد آییم و بعد درحالیکه دائم به پشت سر خود نگاه میاندازیم، آنها را ترک کنیم و تنها یاد عطر و ملاحت افسونگر آنها را با خود ببریم.»
آسمان
۳۴
چرا بعضی از دخترها باید همه چیز گیرشان میآمد و بعضی دیگر هیچی؟ عادلانه نبود.
Yasaman
۳۴
بارنی معمولاً میگفت: «نمیدانیم کجا داریم میرویم، ولی خود رفتن مزه میدهد، مگر نه؟»
Yasaman
۳۴
دختر، تو توی اعماق قلبم جا داری! آنجا مثل یک گوهر از تو نگهداری میکنم.
Narges Iran
۳۴
نه، من بهتر نمیشوم. ریههام تقریباً از بین رفتهاند و من... خودم هم نمیخواهم که بهتر بشوم. من خیلی خسته شدهام، ولنسی. فقط مرگ میتواند من را به آرامش برساند.