
بریدههایی از کتاب جادهای به گذشته؛ داستانهایی با شخصیتهای مجموعهی آنی شرلی
۳٫۹
(۵۷)
آدم اگر زرنگ باشد میتواند توی یک بعدازظهر، خیلی چیزها را عوض کند.
فریده
"انسان همان چیزیست که در افکارش میگذرد".»
ولنسی پارسی
گاهی وقتها هیچچیز به اندازهٔ دیوانهبازی، ادم را خوشحال نمیکند. انگار باعث میشود حس کنی یکراست به گذشته برگشتهای.
ولنسی پارسی
ـ گفتم من هم حق دارم به اندازهٔ سهم خودم اشتباه کنم.
کلک فکر کرد بله، حق داریم، ولی حق نداریم بعدها بهخاطر عواقبش دیگران را سرزنش کنیم، که خیلی از ما این کار را میکنیم.
ولنسی پارسی
چقدر تلخ است که هیچوقت کسی عاشقت نشود! هیچوقتطعم عشق را نچشی!
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
به قول لیندا تابهحال دعوا کردن، استخوانهای کسی را نشکسته.»
Emma
مرد پرسید: «خالههایت با تو خوبند؟»
تیمتی محکم گفت: «بله.» اگر نبودند هم همین جواب را میداد. تیمتی پسر وفاداری بود.
Negaarstan
سرزمینی که در آن آرزوها به حقیقت میرسند احمقانهترین تصور است. چون ارزوها هیچوقت به حقیقت نمیرسند.
Nazanin :)
تیمتی خمیازه کشید. اوکسل بود، البته اگر بشود کسل بودن را از نگاه بچهای هشتساله تصور کرد. شنبهها همیشه روز مزخرفی بود و آن روز حتی نمیتوانست به گلن برود. وقتی خالههایش نبودند اجازه نداشت از زمینهای خودشان بیرون برود، حتی نمیشد به اینگلساید برود و با جم بلایت بازی کند. خالههایش این اواخر بیشتر از همیشه با این مسئله مخالفت میکردند.
من عاشق خاله دیبام هستم
گاهی فکر میکرد چقدر عالی بود اگر راهزن میشد. بله، اگر از این شانسها داشت و راهزن میشد، میتوانست تمام شب، بیرون از خانه پرسه بزند و دیگر نه به لباسخواب احتیاج داشت، نه پیژامه.
درست است که خیلیهایشان اعدام شدند، ولی حداقل قبل از مرگ، زندگی کردند.
ریحان
مرد پرسید: «خالههایت با تو خوبند؟»
تیمتی محکم گفت: «بله.» اگر نبودند هم همین جواب را میداد. تیمتی پسر وفاداری بود.
Emma
«مادرت هم همینطور بود. از تاریکی نفرت داشت. نباید مجبورت کنند در تاریکی بخوابی.»
Emily
ـ پس قبول کردی که خانهٔ رؤیاهایت بشود اینگلساید؟
آنی گفت: «بله، خیلیوقت است.» و آه کشید. به هر حال هیچجا به اندازهٔ خانهٔ رؤیاها برایش دلچسب نبود.
Emily
خدا به ما رحم نماید، به ما که همواره بیثمر، در پی رؤاهای جوانیمان هستیم.
Nazanin :)
امان از حرف مردم! قدرتمندترین نیرو در دنیا، از گذشته تا آینده.
کاربر ۱۹۲۰۹۴۰
دکتر بلایت به همسرش که میان پلههای اتاق نورگیر ایستاده بود، گفت: «هیچ آدم محترمی گوش نمیایستد.»
آنی گفت: «پس نه من آدممحترمی هستم، نه تو.»
سیاوش
"انسان همان چیزیست که در افکارش میگذرد".»
raha
چقدر تلخ است که هیچوقت کسی عاشقت نشود!
ز غوغای جهان فارغ:)
اگر با سوزان بیکر بیشتر حرف بزنید تعجب میکنید که چه تخیلاتی دارد.
انتونی گفت: «هیچچیز زنها من را متعجب نمیکند.»
جیل به او خیره شد و گفت: «این الان از آن حرفهای دوپهلو بود؟ همیشه دلم میخواست یک حرف دوپهلو بشنوم.»
Emily
جیل آرامش کرد: «ما که نیستیم. خودت میدانی، پورکی... ولی خیالبافی که خرجی ندارد.»
انتونی گفت: «باور کن یک وقتهایی دارد، خیلی بیشتر از آنکه ثروتمندترین آدم روی زمین هم بتواند پولش را بدهد.
lahita
یکبار پای کریسی به ریشهٔ درخت گیر کرد و نزدیک بود بیفتد که دان دستش را گرفت. کریسی متوجه شد او بیشتر از حد معمول، دستش را نگه داشت، و متوجه شد خودش هم از این کار دان خوشش آمد، و متوجه شد دان متوجه شده که او خوشش آمده است. و متوجه شد هرگز با جورج ازدواج نخواهد کرد.
نون
الیزابت که جزو معدود دفعاتی بود که قدرت درکش فعال میشد، گفت: «انگار دارد درونت را نگاه میکند، انگار دنبال چیزی میگردد، ولی پیدایش نمیکند. جان، واقعاً فکر میکنی وقتش که برسد ما را انتخاب کند؟»
علیزاده
گاهی وقتها هیچچیز به اندازهٔ دیوانهبازی، ادم را خوشحال نمیکند. انگار باعث میشود حس کنی یکراست به گذشته برگشتهای.
windy
اگر حاضر باشید برای با هم بودن، فقر را هم تحمل کنید، آن موقع شاید بشود گفت انتخابتان درست است.
raha
از خانه بیرون میبردند و در قطعهٔ اندرسونها دفن میکردند، از این به بعد آنجا میشد اتاقش. یک فضای کوچک هم روی سنگ یادبود به او اختصاص میدادند تا رویش بنویسند کی به دنیا آمده وکی از دنیا رفته است.
خدایا! چه حضور قابلذکری! ولی تمام چیزی که میشد درمورد او گفت فقط همین بود. احتمالاً هیچوقت آنقدر شوروحال نداشته که از روال عادی زندگیاش سرپیچی کند.
ز غوغای جهان فارغ:)
بهتر بود که آدم پیش از تاریک شدن زندگیاش بمیرد.
ز غوغای جهان فارغ:)
گناه کردهام. خودم میدانم، ادم کشتهام. خ ودم میدانم. "ولی زندگی کردهام!"
ز غوغای جهان فارغ:)
شاید بهتر بود شبی به ساحل برود و خودش را خلاص کند. حالا خوشحال بود که آن تصمیم را عملی نکرد. خبرش لری را آزرده میکرد. ترجیح میداد زجر بکشد، ولی مرتکب چنین کاری نشود.
ز غوغای جهان فارغ:)
اما برای انتونی، فقط یک بانوی بزرگ وجود داشت که او هم کرولاین بود. یک اشرافزادهٔ اصیل. عاشق او بودن، یک امتیاز بود، حتی اگر سرانجامی نداشت
ز غوغای جهان فارغ:)
شبیه فرزند شامگاه بود. چیزی خاکستری و رازآلود در وجودش داشت.
ز غوغای جهان فارغ:)
حجم
۲۶۲٫۹ کیلوبایت
تعداد صفحهها
۳۸۴ صفحه
حجم
۲۶۲٫۹ کیلوبایت
تعداد صفحهها
۳۸۴ صفحه
قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان