گاهی اوقات دلم برای بچهها تنگ میشود. میروم سر قبرشان. سلام میکنم و مینشینم. انگار روبرویم نشستهاند و نگاهم میکنند. شروع میکنم به دردِدل کردن. قبرشان را میشویم و گل میگذارم. بعد هم خداحافظی میکنم و برمیگردم. روحیهام عوض میشود و سرحال میآیم. شبهای جمعه برایشان حمد و سوره میخوانم و خیرات میدهم. بعضی وقتها که میروم، میبینم بعضیها روی قبرشان دانه پاشیدهاند. یکبار از یکی پرسیدم «قضیه این دانهها چیه که میآورید اینجا میریزید؟» گفت «نذر میکنیم برای شهدا. حاجتمان را که میگیریم میآوریم، میریزیم اینجا برای پرندهها.»