
دختر کتابخوان
۱
دوست داشتن دیگری چیز شرافتمندانهای نیست. عشق، یا هست یا نیست. یا اتفاق میافتد یا نمیافتد. عاشق بودن و فارغ شدن دست خود آدم نیست.
دختر کتابخوان
۱
چه آسان یقین انسان فرو میریزد و این هولناک است. چه زود همه چیز از دست میرود.
دختر کتابخوان
۱
تو نمیتوانی به زندگی کسی برگردی مادامی که بخشی از آن زندگی هستی. آنچه بین ما گذشته، فراموش شدنی نیست. حتی پس از این همه مدت در عمق جان من است.
کاربر ۵۹۶۱۰۶
۱
محض اینکه در را باز میکنم متوجه چیزی ناجور میشوم. قبل از آنکه اولین نُت را بشنوم، شمی غریزی پسم میکشد. موسیقی در راه پله طنین انداخته. چند ضرب
کاربر ۵۹۶۱۰۶
۰
محض اینکه در را باز میکنم متوجه چیزی ناجور میشوم. قبل از آنکه اولین نُت را بشنوم، شمی غریزی پسم میکشد. موسیقی در راه پله طنین انداخته. چند ضرب
Zohreh
۰
دیگر به ندرت قبل از خواب آرایشم را پاک میکنم. مثل خیلی چیزهای دیگر اهمیتش از دست رفته و در تلاش برای زنده ماندن گم شده.
Zohreh
۰
حالا هم از نگاه کردن به چشمهای خودم ابا دارم. میترسم در چشمهایم چیزی را ببینم که نمیخواهم نشانش دهم. چیزی مثل یأس، شاید... یا شاید هم اندوه.
Zohreh
۰
نمیشود هم خاطرات را در ذهن زنده نگه داشت و هم انتظار داشت که یک روز صبح از خواب بیدار شوی و ببینی همگی از خاطرت زدوده شدهاند.
Zohreh
۰
بخشی از تردیدم به این خاطر است که من به دوستیهای جدید عادت ندارم. اینکه عادات و نقاط ضعف خود را به بوته آزمایش دیگری بگذاری، کاریست که بزرگسالان کمتر انجامش میدهند.
Zohreh
۰
بعضی وقتها بهتر است برای مدتی هیچ کاری نکنی.
Zohreh
۰
تو نمیتوانی به زندگی کسی برگردی مادامی که بخشی از آن زندگی هستی.
Zohreh
۰
اگر از چند سال گذشته چیزی آموخته باشم این است که بیشتر داراییها پوچند. مهم نیست که آنها را بشکنی یا پاره کنی و یا بسوزانی. همه آنها قابل جایگزینیاند
Zohreh
۰
میان توجه و وسواس یک دنیا فاصله است.
Zohreh
۰
حالا میدانم که فایدهای ندارد، که در همان لحظهای که در میان دستانماند، هیچ میشوند ومن چه بخواهم و چه نخواهم در سراشیبی سقوط هستم.
Zohreh
۰
به نظر میرسد که زندگی ما در وضعیتی ثابت از چشم انتظاری قرار دارد و وقتی که چشم انتظاری به سر میآید، آنقدر لحظاتمان کوتاه است که در چشم به هم زدنی می گذرند و دوباره باید منتظر بمانیم.
Zohreh
۰
به احساساتت توجه کن اما زیاد بهشان میدان نده.
Zohreh
۰
با خود فکر کردم لعنت به من اگر بخواهم برای چیزی که توان تغییرش را ندارم، زندگیم را نابود کنم. این حرف به آن معنی نیست که آن واقعیت برایم اهمیت نداشت.
Elaheh Dalirian
۰
از جا که بلند میشود و راه میافتیم، آسودگی خیال را دروجودش میبینم، گرچه در گفتگویمان به نتیجهای نرسیدیم. او بار دیگر بار خود را با دیگری قسمت کرده. به گمانم زندگی همهمان همینطور است... دردهایمان را با هم تقسیم میکنیم تا کمرنگ شود. آنقدر رشتهٔ درد را میکشیم تا پاره شود و از نظرها محو.
Elize
۰
لعنت به من اگر بخواهم برای چیزی که توان تغییرش را ندارم، زندگیم را نابود کنم.
