حرفِ ساختن را میزدند و مقدمات تخریب را میچیدند
Niyaz.h
ادوین احساس سرما میکرد. ناگهان خودش را بازمانده میدید، تنهاگذاشتهشده، پیر، بسیار پیر
Niyaz.h
این مردم حساس بودند، شاید هم پذیرنده، این مغلوبین، هشیار بودند، بیدارشده به دستِ مصیبت، سرشار از پیشآگاهی بودند، نزدیکتر به مهلکه، مأنوستر با مرگ.
Niyaz.h
دوستدارِ ققنوسی بود که باید تن به آتش میسپرد
Niyaz.h
زمان این مکان را محکوم کرده بود.
Niyaz.h
روی درش «هیچکس نامطلوب نیست» در میان حلقهای از لامپهای رنگارنگ و همیشهروشن نوشته شده است
Niyaz.h