به این فکر کردم که چرا باید به یک بچهٔ هشتساله اجازه داده شود به اندازهای در این دنیا زندگی کند که مجبور شود چنین اتفاقات وحشتناکی را در آن تجربه کند.
به مجسمهٔ مسیح نگاه کردم که بالای پرستشگاه طلایی دستان خود را کامل باز کرده بود.
بهآرامیگفتم: «یه بچهٔ هشتساله. این رو توضیح بده.»
نمیتونم.
نمیتونی یا نمیخوای؟
جوابی داده نشد. خدا همیشه میتواند ساکت بماند.