
🪆 Maze
۶۲
با خودم فکر میکنم چه حسی دارد اینکه آدم چنین نفوذی رو یک پسر داشته باشد. گمان نکنم خودم دلم همچو چیزی را میخواست؛ نگه داشتن قلب یک نفر توی مشتت، مسئولیت زیادی به همراه دارد.
🪆 Maze
۵۸
باید سرت رو بگیری بالا و جوری رفتار کنی که انگار عین خیالتم نیست.
farez
۲۶
عشق چیز ترسناکی است: مدام در حال دگرگونی است. میتواند محو شود.
🪆 Maze
۲۵
عضوی از یک گروه بودن حس خوبی دارد؛ حس تعلق.
farez
۲۰
فکر کردن به «اگر» ها لذتبخش است. ترسناک، اما لذتبخش.
Fine
۱۳
«مامان بهم گفت با وجود یه دوستپسر به کالج نرو. گفت دلش نمیخواد منم از اون دخترهایی باشم که پشت تلفن گریه میکنن و به فرصتهای جدید میگن نه، عوض اینکه بگن آره.»
farez
۱۳
کیتی هین هورت کشیدن شیرش برایم دست تکان میدهد.
Azar
۱۱
. تعلق داشتن به کسی... قبلاً نمیدانستم، اما حالا که فکرش را میکنم، این چیزی است که همهٔ عمر میخواستم. اینکه مال کسی باشم، و او هم مال من باشد.
میرالماسی
۸
دیگر قرار نیست از خداحافظی کردن بترسم، چون خداحافظی الزاماً برای همیشه نیست.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۸
«یه لطفی به من میکنی کیتی؟»
«چی بابا؟»
«میشه واسه همیشه همینقدی باقی بمونی؟»
کیتی به طور اتوماتیک جواب میدهد: «اگه برام یه تولهسگ بخری میمونم!»
کتاب ناب
۳
خودم را توی آغوشش جا میکنم. هیچ جایی امنتر از آغوش پدرم نیست.
آرزو
۳
وقتی کسی را بعد از مدت زیاد میبینی، میخواهی همهٔ حرفها را نگه داری تا یواشیواش بگویی. سعی میکنی مسیر همهٔ اتفاقات را توی ذهنت ثبت کنی. اما مثل تلاش برای نگه داشتن یک مشت ماسه است. همهٔ ذرات ریز از لای انگشتهایت میریزند و دست آخر فقط به هوا و کمی شنریزه چنگ زدهای.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۳
نگه داشتن قلب یک نفر توی مشتت، مسئولیت زیادی به همراه دارد.
eli
۳
تقریباً بیشتر از همه چیز از عوض شدن اوضاع بدم میآید.
masum75
۲
خندهدار است که دوران کودکی چقدر با همسایگی عجین است. مثلاً اینکه کی رفیق فابریکت باشد، به این بستگی داشت که خانههایتان چقدر به هم نزدیک باشد. یا اینکه توی کلاس موسیقی کنار چه کسی بنشینی، به این بستگی داشت که نام خانوادگیتان در فهرست الفبا چقدر به هم نزدیک باشد. درست مثل یک بازی شانس.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۲
امیدوارم دیگر هیچ وقت مجبور نباشم سوالِ «تو کی هستی؟» را پاسخ دهم.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۲
دیگر نمیخواهم ترسو باشم. دلم میخواهد شهامت داشته باشم. دلم میخواهد... زندگی برایم آغاز شود. دلم میخواهد عاشق شوم و کسی را داشته باشم که عاشقم شود.
zimband
۲
میگوید بعضی وقتها باید احساسات را فریاد بزنی؛ چون اگر نزنی توی بدنت عفونی میشوند.
eli
۲
. اگر عشق چیزی مثل جنزدگی باشد، شاید نامههایم حکم مراسم جنگیری را داشته باشند. نامههایم آزادم میکنند... یا حداقل قرار است اینطور باشد.
olivereader
۱
عشق چیز ترسناکی است: مدام در حال دگرگونی است. میتواند محو شود. این هم قسمتی از ریسک قضیه است
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۱
برای یک لحظه، فقط برای یک لحظه، یادم میرود. یادم میروم که اینها واقعی نیست
کتاب ناب
۰
پسرهایی مثل کاوینسکی... فقط به یه چیز فکر میکنن. به محض اینکه به چیزی که میخواستن برسن، حوصلهشون از دختره سر میره.»
کتاب ناب
۰
عشق چیز ترسناکی است: مدام در حال دگرگونی است. میتواند محو شود. این هم قسمتی از ریسک قضیه است. دیگر نمیخواهم بترسم. دلم میخواهد شجاع باشم؛
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
نامه را طوری توی هوا تکانتکان میدهم که انگار یک تکه کاغذ بیاهمیت باشد، انگار یک روز واقعاً همهٔ قلبم را نریختهام روی آن تکه کاغذ.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
قضیه وقتی واقعی میشه ترسناک به نظر میآد. وقتی قضیه از فکر خارج میشه و میبینی یه آدم واقعی با انتظارات و نیازهای واقعی جلو روت داری، همه چی عوض میشه
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
دلم میخواهد اینها را نگه دارم، تا وقتی این بازی تمام شد چیزی داشته باشم که بهش نگاه کنم و یادم بیاید با پیتر کاوینسکی بودن چه حسی داشته. حتی اگر همهاش فقط نقش بازی کردن بوده باشد.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
چرا نه گفتن به این پسر اینقدر سخت است؟ یعنی عاشق شدن هم همینطوری است؟
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
سعی میکنی مسیر همهٔ اتفاقات را توی ذهنت ثبت کنی. اما مثل تلاش برای نگه داشتن یک مشت ماسه است. همهٔ ذرات ریز از لای انگشتهایت میریزند و دست آخر فقط به هوا و کمی شنریزه چنگ زدهای.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
در حالی که دندانهایم میخورد به هم میگویم: «چه یخبندونیه.»
پیتر دستهایش را میاندازد دور شانهام. «خودم گرمت میکنم.»
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
فکر میکنم اگر به اندازهٔ کافی پاکش کنم، مثل این است که هیچ یک از این قضایا اتفاق نیفتاده و قلبم آنقدرها ناجور نمیشکند.