جملات زیبای کتاب شناخت‌نامه فروغ فرخ‌زاد | طاقچه
تصویر جلد کتاب شناخت‌نامه فروغ فرخ‌زاد
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب شناخت‌نامه فروغ فرخ‌زاد

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
شهناز مرادی کوچی
انتشارات: 
نشر قطره

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ریحان
۴
اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه‌ای است.
samiei
۲
صبا: شاید این سؤال خنده‌آور باشد، اما دلم می‌خواهد بدانم وقتی که آن تلگراف به دستتان رسید و فهمیدید که فیلم شما برنده جایزه‌ای شده است، چه احساس کردید؟ فرخ‌زاد: (با قهقهه خنده) این‌قدر خوشحال شدم که اصلاً نمی‌توانستم حرف بزنم... (خنده) اصلاً قضیه برایم بی‌تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم، از کار برده بودم؛ ممکن است یک عروسک هم به من جایزه بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم یک نوع عروسک است. مهم این است که من به کارم اطمینان داشته باشم و احساس رضایت بکنم. حالا اگر تمام مردم دنیا هم جمع بشوند و مثلاً تخم‌مرغ گندیده به من بزنند، مهم نیست. اگر این اطمینان و رضایتِ شخصی نباشد، تمام جایزه‌های فستیوال‌های دنیا را هم که توی سینی بریزند و برایم بیاورند، ارزش ندارد.
kiaso
۱
نمی‌دانم رسیدن چیست، اما بی‌گمان مقصدی هست که همه وجودم به سوی آن جاری می‌شود.
samiei
۱
صبا: پس از دوازده روز دیدار جذامی‌ها، حالا چه فکر می‌کنید؟ فرخ‌زاد: تجربه‌ای بود. توانستم بگویم: خدا را شکر. صبا: شکر؟ برای چی؟ فرخ‌زاد: برای هیچ چی. فقط برای این که خودم را گول بزنم. یک حالت تسلیم بود. آدم نباید راضی بشود که من هستم و جذامی هم نیستم... شاید من هم جذامی باشم.
samiei
۱
از پنجره است که انسان می‌تواند به افق‌ها چشم بدوزد، در چهار دیواری زمان تنها پنجره است که بین ما و دنیای خارج رابطه‌ای ایجاد می‌کند. پنجره‌ای به طرف نور، پنجره‌ای به طرف خورشید، پنجره‌ای به طرف آن‌چه که زیبا و خواستنی است. اگر پنجره‌ای وجود نداشت آیا ما می‌توانستیم این ظلمت فشرده‌ای را که در اطراف‌مان وجود دارد تحمل کنیم؟ و اتاق من پنجره‌ای به سوی مدیترانه داشت.
samiei
۱
در اندیشه‌های خودم غوطه‌ور بودم، اندیشه‌هایی که به گذشته‌ام پیوند خورده بودند. چهره‌ها از مقابل چشمانم گذر می‌کردند، آن‌چه که در گذشته وجود داشت فریبی بود. حبابی بود. حرف‌هایی که شنیده بودم، دست‌هایی را که با محبت و خالی از ریا فشرده بودم، راه‌هایی را که با امید پیموده بودم و با ناامیدی بازگشته بودم، آن‌چه را که داده بودم و آن‌چه را که در مقابل به دست آورده بودم یا به من بخشیده بودند به یاد آوردم، هیچ چیز جز «هیچ» در آن‌جا وجود نداشت. یک «هیچ» که در همان هیچ بودنش انسان تلخی و اندوه عمیقی را احساس می‌کند، یک هیچ که در عین‌حال دردآور و کشنده است و من فکر کردم که برای رسیدن به همه چیز و نباختن همه چیز باید تغییر فرم و تغییر روحیه بدهم، باید مثل دیگران بشوم.
zahra
۱
میان این همه آدم‌های جورواجور آن قدر احساس تنهایی می‌کنم که گاهی گلویم می‌خواهد از بغض پاره شود ... حس خارج از جریان بودن دارد خفه‌ام می‌کند. کاش در جای دیگری به دنیا آمده بودم، جایی نزدیک به مرکز حرکات و جنبش‌های زنده
samiei
۰
یک روشنفکر ایرانی تماشاچی جامعه‌اش است، یک جامعه‌ای که، تقریبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمی است که در درجه اول یک فعالیت‌هایی می‌کند برای یک مقدار پیشرفت‌های معنوی. به این آدم‌ها بیش‌تر می‌شود گفت روشنفکر تا آدم‌هایی که یک سلسله فعالیت‌های مثلاً تکنیکی می‌کنند، مثلاً فعالیت‌های اقتصادی می‌کنند، فعالیت می‌کنند برای، مثلاً بالا رفتن یک سلسله ساختمان، به‌وجود آوردن یک سلسله کارخانه، به وجود آوردن یک سلسله چیزهایی که یک مقدار رفاه اقتصادی تو زندگیِ مردم ایجاد می‌کند. روشنفکر، به نظر من، آدمی است که فکر می‌کند برای حل مسایل معنوی زندگی... ما گفتیم روشنفکر ایرانی ــ پس مسئله محلی شد، مربوط می‌شود به ایران ــ من درباره آن‌جایی که دارم زندگی می‌کنم، و راجع به آدم‌هایی که اطرافم هستند صحبت می‌کنم و این مسئله را قضاوت می‌کنم.
samiei
۰
همه آدم‌ها یک‌سان هستند با چهره‌های بی‌تفاوت، با یک مشت حساب‌گری، یک مشت احتیاج و درماندگی، یک مشت ضعف و واخوردگی که در هر یک از آن‌ها به صورتی ظاهر می‌شود، ولی وقتی از بالا نگاه کنیم همه را در یک سطح و در یک ردیف خواهیم دید. خوش‌حال بودم که در قالب یک «بیگانه» به میان آن‌ها می‌روم. این موضوع به من کمک می‌کرد که آدم‌ها را و یا لااقل آن‌ها را بهتر بشناسم؛ زیرا همیشه آشنایی آدم‌ها تولید تکلفاتی می‌کند که چون حجابی در میان آن‌ها حایل می‌شود و نمی‌گذارد که آن‌ها به خوبی و همان‌طور که هستند یک‌دیگر را بشناسند، ولی وقتی انسان بیگانه بود در دور می‌نشیند و به دیگران چشم می‌دوزد، به دیگران که با هم آشنا هستند، و در این میان نه تنها موفق می‌شود که دیگران را حقیقتا بشناسد بلکه رفته‌رفته با خودش هم آشنایی پیدا می‌کند.
zahra
۰
از این‌جا که خوابیده‌ام دریا پیدا است. روی دریا قایق‌ها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجا است. اگر می‌توانستم جزیی از این بی‌انتهایی باشم آن‌وقت می‌توانستم هرکجا که می‌خواهم باشم ...
zahra
۰
هنر قوی‌ترین عشق‌ها است و وقتی می‌گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود.