جملات زیبای کتاب به خاطر دوشیزه بریجرتون؛ جلد اول | طاقچه
تصویر جلد کتاب به خاطر دوشیزه بریجرتون؛ جلد اولsubscriptionAvailable

کتاب به خاطر دوشیزه بریجرتون؛ جلد اول

نوع کتاب
۳.۶(از ۷۶ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Sara.iranne
۸
«ولی من از این مهمانی لذت نمی‌برم.» «اگر با همین پیش‌زمینه فکری پیش بری قطعاً ازش لذتی نمی‌بری.»
olivereader
۷
«خردمندی این نیست که یه شعار تو خالی رو تکرار کنیم.»
n_qba
۵
ولی مثل تمام چیزهای خوب، آن دوران هم به پایان رسید
n_qba
۵
به هر حال احترام به دست آوردنیست و به دلایلی گنج گرانبهایی بود که به‌سختی به‌دست می‌آمد.
Sara.iranne
۵
بماند که آن‌ها در کتابخانه بودند و حتی یک دلیل عقلانی برای نسیمی که می‌وزید وجود نداشت. این خواب او بود و در آن نسیم می‌وزید.
Sara.iranne
۵
بیلی با صدای بلند و از ته گلو خندید و آن‌قدر درخشان و زیبا شد که جورج دلش می‌خواست یک پتو رویش بیندازد تا جلوی خواسته شدنش توسط دیگران را بگیرد.
Sara.iranne
۴
می‌توانست با او ازدواج کند. هیچ دلیلی نداشت که نتواند. شاید فقط سلامت عقلش مانع بود. ولی حس می‌کرد از همان اول، لحظه غریبی بود، آن را هم از دست داده بود.
ارغوان
۳
ولی البته که او بود. چون دیگر سروکله چه کسی می‌توانست در بدترین زمانی که برای بیلی ممکن بود پیدا شود، وقتی که خجالت‌زده و دستپاچه بود و دقیقاً همان وقت نفرین‌شده‌ای که به نجات داده شدن نیاز داشت؟
olivereader
۳
ولی لبخندش درخشان و خنده‌اش مسری بود
Moti
۲
«خردمندی این نیست که یه شعار تو خالی رو تکرار کنیم.» «خردمندی اینه که بدونی کی تحمل این تکرارها رو داره.»
olivereader
۱
و اگر با مردی ازدواج کنی که حداقل هوش و دانش برابری با تو نداشته باشه خیلی عصبانی می‌شی
Waver
۱
فقط هر کاری که دلش می‌خواست را می‌کرد و بعد عواقبی که در پی داشت را لعنت می‌کرد.
olivereader
۰
به ندرت ممکنه حقیقت به اون فریبندگی که دلمون می‌خواد باشه مگه نه؟
olivereader
۰
هر اتفاقی برای تو بیفته، من رو می‌کشه. و دوست دارم فکر کنم که تو هم به همین اندازه عاشقم هستی که نگذاری این اتفاق بیفته
Yasaman Mozhdehbakhsh
۰
«همین‌طوره مگه نه؟ به ندرت ممکنه حقیقت به اون فریبندگی که دلمون می‌خواد باشه مگه نه؟»
Waver
۰
تمام چیزی که می‌خواست این بود که... نمی‌دانست.
mina
۰
گرسنگی‌وخستگی دقیقاً همان دو شیطان بی‌رحمی بودند که یک مرد بالغ را به اندازه یک بچه سرتق اعصاب خردکن، نق‌نقو و بی‌اعصاب می‌کرد.
پری‌افسا
۰
قوانین را می‌دانست. واقعاً می‌دانست. و حتی در شرایطی با اهمیتی خیلی کمتر از این هم آن‌ها را زیر پا نگذاشته بود. ولی اینکه مادر خودش فکر می‌کرد که او رفتاری ناشایست خواهد داشت... و با چنین لحنی در بین دیگران با او صحبت می‌کرد... چنان برایش دردآور بود که حتی نمی‌توانست هیچ‌وقت تصورش کند.