مامانم هر بار مرا در آغوش میگرفت و موهایم را نوازش میکرد و نجواکنان زیر گوشم میگفت: «آسمان دیگری میآید عشقم، صبر کن.» و صبح روز بعد که بیدار میشدم، انگار معجزهای رخ داده باشد، میدیدم پرتوهای کهربایی خورشید از لابهلای پردهٔ تور به داخل اتاقم سرازیر شدهاند.
Ali Shams