تو، دلت هوای رفتن داشت. پاهایت روی زمین بند نمیشد. چشمانت آبیهای آسمان را خواب میدید. از همان روز که بیقراریهایت را آهسته و آرام لابهلای دردهای تنت پیچیدی، میدانستی نوبت قرارِ تو با نورها هم میرسد. صبوری میکردی. دردها زیباترت میکردند. دوریها عاشقترت کرده بودند. زخمهایت تو را مستتر میکرد و تو بازهم صبوری میکردی. زمین برای تو تنگ و تاریک بود. انتظار میکشیدی. میدانستی آسمان نزدیک است، خیلی نزدیک.