
۶۷۸۷۱۳
۷
«میترسم اگه به کسی زیادی نزدیک بشم، اونوقت طرف فکر کنه پام رو از گلیمم بیشتر دراز کردم. میترسم فکر کنن آدم فضولیام یا... زیادی احساساتیام، متوجهی؟ اما اگه خودم رو عقب بکشم هم اونوقت فکر میکنن اهمیت نمیدم. راستش رو بگم واقعاً فکر میکنم یه سری قوانین رو که برای دیگران بدیهیه، یادم رفته.
Niyaz.h
۵
لوک، وقتی آدم یه نفر رو از دست میده، تازه همه چی براش روشن میشه. تازه میفهمی اون آدم چقدر برات مهم بوده و اینکه هیچکی دیگه نمیتونه شبیه اون آدم باشه، اون آدم برات جایگزینناپذیر میشه.
۶۷۸۷۱۳
۳
تو تموم زندگیام آدمها میخواستن من رو از خودشون دور کنن. حتا بچههای خودم
Roya
۳
گاهی انگار بیرون جسمم میایستم و فقط رفتارهام رو تماشا میکنم. کاملاً جدا از خودم. بعد به خودم میگم ’حالا بس کن دیگه!‘ اما انگار من... انگار هیجان من رو میبره. میبینم باید حمله کنم، باید ادامه بدم. بعد فکر میکنم ’آره، آره. باید بس کنم. اما فقط بذار این یه حرف رو هم بزنم. همین یه حرف رو بگم و...
*parastoo*
۲
با داشتن چنین لحظهای، دیگر برایم مهم نیست آینده برایم چه دارد. این لحظه مال من است.»
zahra
۲
میفهمم یه وقتهایی رفتارم غیرمنطقی میشه. گاهی انگار بیرون جسمم میایستم و فقط رفتارهام رو تماشا میکنم. کاملاً جدا از خودم. بعد به خودم میگم ’حالا بس کن دیگه!‘ اما انگار من... انگار هیجان من رو میبره. میبینم باید حمله کنم، باید ادامه بدم. بعد فکر میکنم ’آره، آره. باید بس کنم. اما فقط بذار این یه حرف رو هم بزنم. همین یه حرف رو بگم و...‘»
zahra
۲
بعد اون موقع که شما بچهها کوچیک بودید، من مرکز دنیای شما بودم. برای شما من همهچیز بودم. مدام میگفتید ’مامان این، مامان اون،‘ یا ’مامان کجاست؟‘ ’مامان کجا رفته؟‘ یا همون لحظه که از مدرسه برمیگشتید داد میزدید ’مامان؟ خونهای؟‘ این انصاف نیست کودی. اصلاً انصاف نیست. حالا که پیر شدم هیچکس من رو نمیبینه، انگار من یه غریبهام. به نظرم خیلی غیرمنصفانه است کودی.
آیدا
۱
مُردن، آدم دیگر هیچوقت نمیفهمید از آن به بعد چه میشود. سؤالاتی که در ذهن آدم بودند، برای همیشه بیپاسخ میماندند. مثلاً این بچهام بالاخره سروسامان میگیرد؟ یا آن یکی خوشبختتر میشود؟ یعنی هیچوقت میفهمم معنی فلان کار و بهمان موضوع چه بوده است؟
Niyaz.h
۱
«مامان، اگه معلوم شه قراره درختها میوهٔ پول بدن، فقط و فقط هم یه بار برای ابد، بعد تو میذاشتی من اون روز مدرسه نرم و بمونم خونه پول بچینم؟»
پرل گفته بود: «نه.»
«چرا نه؟»
«چون درست مهمتره.»
«ولی شرط میبندم مادرای بچههای دیگه میذاشتن.»
«مادرای بچههای دیگه برنامهریزی نکردن بچههاشون به جاهای بالا بالا برسن.»
«اما فقط یه روز؟»
«بعد از مدرسه پول بچین. یا قبلش. صبح یه کم زودتر بیدار شو. زنگ ساعتت رو برای یه ساعت زودتر کوک کن.»
Niyaz.h
۱
گاهی احساس میکرد در پس این همه سال از درون تهی شده است. بعد شروع به کاویدن درون خود کرد. معلوم شد چیزی را که دیگران از او گرفته بودند، قلبش بود. جای قلب جنی خالی بود.
Niyaz.h
۱
زندگی نوعی رنج مداوم بود.
Bita Karimpour
۱
یکی از پرستارها گفت: «نزدیک بود بمیری.» ولی این حرفش مزخرف بود. البته که پرل نمیمرد، چون بچه داشت. آدمی که بچه دارد محکوم به زندگی کردن است.
Niyaz.h
۱
اگر انیشتین درست گفته باشه و زمان مثل یه رودخونه باشه، آدم میتونه از ساحل به هر قسمت رودخونه که خواست وارد بشه.»
یونا
۰
حتماً برای بیان جملاتی که واقعیتر از جملات دیگرند، برای بیان واقعیت صرف و کامل، زبانی متفاوت وجود دارد
Roya
۰
پرل همیشه فکر میکرد بالاخره در جایی نقطهٔ عطفی وجود خواهد داشت، برق نوری که در آن لحظه ناگهان تمام اسرار هویدا میشدند؛ صبح روزی که از خواب برمیخاست و میدید داناتر، راضیتر و خواستنیتر شده است. اما چنین اتفاقی رخ نداده بود. از حالا به بعد هم هرگز رخ نمیداد.
Roya
۰
آدم باید کل زندگیاش رو زندگی کرده باشه تا چیزی از این طالعبینیها عایدش بشه.
Roya
۰
روث شبیه بعضی از سبزیجات سوپرمارکتها بود که با همان رنگ سبز به تدریج پژمرده میشدند و انگار هیچوقت به مرحلهٔ رسیدن نمیرسیدند.
Niyaz.h
۰
میزان رشد بچهها را نوری که شبها به داخل اتاقخوابش میتابید مشخص میکرد طوری که انگار بچهها شعاعی از نور اطراف خود داشتند که هر چه از او دورتر میشدند این نور نیز ضعیفتر میشد.
Niyaz.h
۰
اگر کودی احتمال میداد که ممکن است ادیث را ببیند، تا ابد در ایوان میماند.
Niyaz.h
۰
’ببین جنیفر، خیلی خوب میدونی که سه چهارراه دیگه به تقاطعی میرسیم که باید به سمت چپ بپیچی، پس تو مسیر راست چکار میکنی؟ باید از خیلی زودتر برنامهریزی کنی.‘
Niyaz.h
۰
یکی از چیزهایی که پرل هیچوقت در موردش کم نمیگذاشت، چای بود.
Niyaz.h
۰
آدم باید آموزش رمزگشایی دیده باشد تا بتواند فکر مردها را بخواند.
Niyaz.h
۰
اصلاً چرا باید اینقدر خودش رو از من بگیره؟
Niyaz.h
۰
اون موقع که شما بچهها کوچیک بودید، من مرکز دنیای شما بودم. برای شما من همهچیز بودم. مدام میگفتید ’مامان این، مامان اون،‘ یا ’مامان کجاست؟‘ ’مامان کجا رفته؟‘ یا همون لحظه که از مدرسه برمیگشتید داد میزدید ’مامان؟ خونهای؟‘ این انصاف نیست کودی. اصلاً انصاف نیست. حالا که پیر شدم هیچکس من رو نمیبینه، انگار من یه غریبهام. به نظرم خیلی غیرمنصفانه است کودی.
Niyaz.h
۰
هر کس باید نقش خودش را ایفا کند.
Niyaz.h
۰
دستآخر همهچیز به زمان ختم میشه. به موضوع گذر زمان، به تغییر. تا حالا بهش فکر کردی؟ هر چیزی که باعث شادی یا ناراحتیات میشه، به دقایق در حال گذر بستگی نداره؟ به نظرت شادی به معنای انتظار کشیدن برای چیزی که منتظری زمان اون چیز رو برات بیاره، نیست؟ به نظرت غم به معنی آرزوی بازگشت زمان از دست رفته نیست؟