
کتاب صندلی نقرهای (ماجراهای نارنیا، جلد ششم)
انتشارات:
انتشارات قدیانی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
ℝ𝕠𝕟𝕒𝕜
۶
ما نه شما را میشناسیم، نه همراهتان را ـ باید آدم ساکتی باشد، مگر نه؟ ـ شما هم ما را نمیشناسید. اگر بهتان برنمیخورد، ما دوست نداریم به هر غریبهای که رسیدیم بگوییم کار و بارمان چیست.
ℝ𝕠𝕟𝕒𝕜
۳
دعوا و مشاجره که دردی را دوا نمیکند
Sahar
۱
بایستی میدانست وقتی آفتاب توی چشمش میزند، پس معلوم است که به سمت غرب حرکت میکند.
هانیه
۰
به هر آنچه عزیز میشمرید یا از آن میترسید سوگندتان خواهم داد.
hazratsaadi
۰
ساحره آهسته و باوقار گفت: «خورشیدی وجود ندارد.»
هیچکدام جوابی ندادند. بعد، ساحره با صدایی نرمتر و عمیقتر تکرار کرد: «خورشیدی وجود ندارد.»
هر چهار نفر بعد از یک مکث و مقاومتی ذهنی با هم تکرار کردند: «حق با شماست. خورشیدی وجود ندارد.»
گفتن این حرف و تسلیم شدن، مایهٔ آسایش خیالشان شد.
hazratsaadi
۰
من از آنهایی هستم که دوست دارند بدانند چیزهای بد آخرِ آخرش چه میشود؛ آنوقت یکجوری برای خودشان ماستمالیاش کنند و خوب جلوهاش بدهند.
hazratsaadi
۰
اگر شما درست بگویید، ما فقط یک مشت بچهایم که داریم بازی درمیآوریم. ولی چهار تا بچه توانستند با بازیشان دنیایی خیالی درست کنند که دنیای واقعی شما پیشش هیچ است. برای همین است که میخواهم دنیای خیالیمان را نگه دارم.
hazratsaadi
۰
بلافاصله از محضرتان مرخص میشویم و راه میافتیم توی تاریکی دنبال دنیای زبرین خودمان. نه اینکه عمرمان خیلی طولانی باشد، گمان نکنم؛ ولی اگر دنیا جایی به این تاریکی و یکنواختی باشد که میگویید، پس چیز زیادی را از دست نمیدهیم.
hazratsaadi
۰
دوستان! وقتی کسی به چنین ماجرایی وارد میشود، باید امیدها و ترسهایش را نیز وداع گوید، وگرنه مرگ یا رهایی خیلی دیر به نجات شرافت یا شعورش خواهد آمد.