ما نه شما را میشناسیم، نه همراهتان را ـ باید آدم ساکتی باشد، مگر نه؟ ـ شما هم ما را نمیشناسید. اگر بهتان برنمیخورد، ما دوست نداریم به هر غریبهای که رسیدیم بگوییم کار و بارمان چیست.
ℝ𝕠𝕟𝕒𝕜
دعوا و مشاجره که دردی را دوا نمیکند
ℝ𝕠𝕟𝕒𝕜
بایستی میدانست وقتی آفتاب توی چشمش میزند، پس معلوم است که به سمت غرب حرکت میکند.
Sahar
به هر آنچه عزیز میشمرید یا از آن میترسید سوگندتان خواهم داد.
هانیه
ساحره آهسته و باوقار گفت: «خورشیدی وجود ندارد.»
هیچکدام جوابی ندادند. بعد، ساحره با صدایی نرمتر و عمیقتر تکرار کرد: «خورشیدی وجود ندارد.»
هر چهار نفر بعد از یک مکث و مقاومتی ذهنی با هم تکرار کردند: «حق با شماست. خورشیدی وجود ندارد.»
گفتن این حرف و تسلیم شدن، مایهٔ آسایش خیالشان شد.
bilijacks
من از آنهایی هستم که دوست دارند بدانند چیزهای بد آخرِ آخرش چه میشود؛ آنوقت یکجوری برای خودشان ماستمالیاش کنند و خوب جلوهاش بدهند.
bilijacks
اگر شما درست بگویید، ما فقط یک مشت بچهایم که داریم بازی درمیآوریم. ولی چهار تا بچه توانستند با بازیشان دنیایی خیالی درست کنند که دنیای واقعی شما پیشش هیچ است. برای همین است که میخواهم دنیای خیالیمان را نگه دارم.
bilijacks
بلافاصله از محضرتان مرخص میشویم و راه میافتیم توی تاریکی دنبال دنیای زبرین خودمان. نه اینکه عمرمان خیلی طولانی باشد، گمان نکنم؛ ولی اگر دنیا جایی به این تاریکی و یکنواختی باشد که میگویید، پس چیز زیادی را از دست نمیدهیم.
bilijacks