هلمز با عجله اسلحهی او را برداشت و بعد دست دوستم را به دور بدن خود دیدم که مرا به سمت یک صندلی میبرد.
زخمی شدی واتسون؟ به خاطر خدا بگو حالت خوب است.
ارزش یک جراحت حتی زخمهای بیشتری را هم داشت تا میزان محبت و وفاداریای که پشت آن نقاب بی احساس و خونسرد هلمز پنهان شده بود را ببینم. چشمان مصمم و جدی او کم نور و مضطرب شده بود و لبهای محکمش میلرزید. برای اولین و آخرین بار نمایی از یک قلب پر از احساس را در کنار یک مغز بی نظیر دیدم. لذت سالها خدمت ناچیز اما صادقانهام در لحظه آشکار شدن احساسات هلمز به اوج خود رسید.
چیزی نیست هلمز، فقط یک خراش ساده است.
او با چاقوی جیبی خود شلوارم را پاره کرد و با خوشحالی و آسودگی بلند فریاد زد.
حق با توست واتسون. کاملاً سطحی است.
زمانی که صورتش را به سمت مجرم که با حالتی گیج بر روی زمین نشسته بود برگرداند از شدت عصبانیت سرخ شده بود.
باید خدا را شکر کنی که اتفاق دیگری نیافتاد. اگر واتسون را کشته بودی، زنده از این اتاق بیرون نمیرفتی. حالا برای دفاع از خود چه داری بگویی؟