
انتشارات طلوع ققنوس
۳
«به نام بلار من تو را به مبارزه دعوت میکنم، توراک. به نام آلدور من نفرتم را در دهانت میکوبم. بگذار خونریزی خاتمه یابد و این من هستم که تو را به مبارزه میطلبم تا جنگ یکباره شود. من برند هستم، محافظ ریوا. با من روبرو شو یا سپاه نفرتانگیزت را بردار و برو و هرگز علیه پادشاهیهای غرب قیام نکن.»
کالتوراک از سپاهش جدا شد و فریاد زد. «کجاست کسیکه جرأت کرده پادشاه جهان را با جسم فانیاش به مبارزه بطلبد؟ بنگر! من توراک هستم، پادشاهپادشاهان و ربالارباب. من تو ریوا را با صدای نکرهات نابود خواهم کرد. دشمنانم باید به هلاکت برسند، سراگیاسکا باید دوباره از آن من شود.»
انتشارات طلوع ققنوس
۳
یکجایی در این دنیا، مردی بود که در میان تاریکی و قبل از طلوع آفتاب به داخل خانهای کوچک در دهکدهای فراموش شده خزیده بود و والدین گاریون را به قتل رسانده بود؛ حتی اگر به اندازه تمام عمرش هم طول میکشید، او قرار بود این مرد را پیدا کند و وقتی او را پیدا میکرد، میکشت.
نوعی احساس خوشایند عجیبی در این حقیقت محض وجود داشت. بادقت از روی خرابههای خانهای که به داخل خیابان آوار شده بود بالا رفت و جستجوی دلگیرش را در شهر مخروبه ادامه داد.