
٪۲۰
raha
۷
«دلم میخواست بدانم آیا واقعا چیزی به نام دوستی وجود دارد؟ مقصود فرصتطلبی لذتبخش دو نفر نیست که میبینند درباره بعضی چیزها در بعضی زمانهای زندگیشان همعقیدهاند، یا در کارهای خطیر و امیالشان شریکند. اینها هیچکدام دوستی نیست. گاهی فکر میکنم دوستی نیرومندترین پیوند در زندگی است و در نتیجه نادرترین. پایهاش چیست؟ همدلی؟ این واژه توخالی و بیمحتوا و خیلی ضعیف که اصلاً تداعیگر آن نیست که دوتَن در بدترین شرایط پشتیبان یکدیگرند. شاید هم چیز دیگری باشد... شاید در عمق هر رابطهای جرقهای کوچک از شیفتگی شهوانی پنهان باشد.
raha
۵
«اینطور فکر میکنی؟ واژهها مسئله نیستند؟ من که جرئت ندارم چنین چیزی را قاطعانه بگویم. گاهی به نظرم میرسد که دقیقا واژههایی که آدمها میگویند، یا فرو میخورند یا مینویسند مسئلهاند، اگر نگوییم تنها مسئله اصلیاند.»
raha
۳
این از آن افکاری است که بعدها به ذهن بیشتر اشخاص میرسد. بعد ازدهها سال گذر آدم به اتاق تاریکی میافتد که کسی آنجا مرده، و ناگهان یاد کلمات فراموش شده و خروش دریا میافتد. مثل اینکه در همان چند کلمه تمام معنای زندگی خلاصه شده، اما پس از اندک مدتی، همیشه آدم از چیز دیگری صحبت میکند.
raha
۳
قضیه وفاداری جز نوعی خودخواهی هراسانگیز چیست؟ آیا به پوچی سایر دغدغههای بشری نیست؟ وقتی طالب وفاداری هستیم، آیا خوشبختی طرف مقابل را میخواهیم و اگر طرف مقابل نمیتواند در آن محاق زیرکانه وفاداری خوشبخت باشد، آیا با خواستنِ وفاداریاش عشق خودمان را ثابت میکنیم؟ و اگر طرف را آنطوریکه خوشبختش کند دوست نداشته باشیم، آیا حق داریم انتظار وفاداری یا هیچ فداکاری دیگری را از او داشته باشیم؟
sepid sh
۳
انگلیسیها بلدند چگونه از خودشان دفاع کنند. آنها انگلستان را در چمدانهایشان با خود به آنجا میبرند. افاده بانزاکتشان را، توداریشان را، مسابقههای گلف و زمینهای تنیسشان را، ویسکیشان را، لباس شبشان را که هرشب در همان آلونکهای سقف حلبی وسط باتلاق تن میکنند.
sepid sh
۳
زندگی یک دوئل است که بدون شمشیر انجام میشود، اما با وجود این ارزشش را دارد که با تمام نیرو برایش آماده بشویم و خیلی هم خطرناک است.
raha
۲
قصر دنیای بستهای بود، مانند آرامگاهی بزرگ از سنگ خارا پر از استخوانهای پوسیده زن و مردهای نسلهای گذشته در کفنهای ابریشم خاکستری یا پارچههای مشکی که در حال پوسیدن باشند. قصر حتی سکوت را حبس کرده بود.
مثل آدمی که به جرم عقایدش زندانی شده و بیحس و حال، با ریش نتراشیده و لباسهای پارهپاره، در سیاه چالی، روی تلی از کاه فاسد پوسیده و کمکم تحلیل رفته باشد. قصر خاطرات را نیز، انگار مشتیمرده، حبس میکرد، خاطراتی که چون قارچ، خفاش، موش، و سوسک در زوایای مرطوب و نمناک خانههای قدیم پنهانند. بر دسته درها رد دستهای لرزان بود، ردی از شور و شوقی دور، چنانکه حالا دستی دیگر تردید میکرد بر آن فشار آورد.
تمام خانههایی که در آنها احساسات شدید، خود را با قدرت تمام بر ساکنانشان خراب کردهاند، چنین حضورهای نامرئی را تداعی میکنند.
raha
۲
حالا... همهچیز تمام شده، تو در واقع جوابت را با زندگیای که انتخاب کردی دادهای. زندگی ما، کلی که نگاه کنی، همیشه جواب مهمترین سؤالهاست. در طی مسیر، مگر مهم است آدم چه میگوید، یا چه کلمات و چه ضوابطی برای توجیه خودش انتخاب میکند؟ در همین پایان است که جواب سؤالاتی را که دنیا چنین بیرحمانه از ما پرسیده، میشود در واقعیت زندگیمان پیدا کرد.
سؤالاتی از این دست: تو کیستی؟ در عمل چه میخواستی؟ به چه رسیدی؟ در چه مقاطعی وفادار یا خائن یا با شهامت یا بزدل بودی؟ آدم موقع پاسخ سعی میکند بهترین جوابها را بدهد، صادقانه یا ریاکارانه؛ اینش خیلی مهم نیست. چیزی که مهم است این است که بالاخره آدم با زندگیاش پاسخ میدهد.
Mo0onet
۲
گاهی فکر میکنم دوستی نیرومندترین پیوند در زندگی است و در نتیجه نادرترین. پایهاش چیست؟ همدلی؟ این واژه توخالی و بیمحتوا و خیلی ضعیف که اصلاً تداعیگر آن نیست که دوتَن در بدترین شرایط پشتیبان یکدیگرند. شاید هم چیز دیگری باشد... شاید در عمق هر رابطهای جرقهای کوچک از شیفتگی شهوانی پنهان باشد.
Rahele Kia
۲
پشت دیوارهای خنک اتاق، تابستان میجوشید و میخروشید و غوغا میکرد.
vihan
۱
«دلم میخواست بدانم آیا واقعا چیزی به نام دوستی وجود دارد؟ مقصود فرصتطلبی لذتبخش دو نفر نیست که میبینند درباره بعضی چیزها در بعضی زمانهای زندگیشان همعقیدهاند، یا در کارهای خطیر و امیالشان شریکند. اینها هیچکدام دوستی نیست. گاهی فکر میکنم دوستی نیرومندترین پیوند در زندگی است و در نتیجه نادرترین. پایهاش چیست؟ همدلی؟ این واژه توخالی و بیمحتوا و خیلی ضعیف که اصلاً تداعیگر آن نیست که دوتَن در بدترین شرایط پشتیبان یکدیگرند. شاید هم چیز دیگری باشد... شاید در عمق هر رابطهای جرقهای کوچک از شیفتگی شهوانی پنهان باشد.
˚*・༓ Viola ༓・*˚
۱
زندگی تنها زمانی قابل تحمل میشود که انسان با همانی که هست کنار آمده باشد، چه در چشم خودش و چه در چشم دیگران.
˚*・༓ Viola ༓・*˚
۱
دنیا فقط به آنهایی رحم میکند که متواضع و فروتن میمانند ــ حتی در آن صورت هم فقط برای مدتی، نه بیشتر.
Rahele Kia
۱
موسیقی رشتهای از رشتههای درسی آکادمی نبود. از نظر استادان و دانشجویان نوعی گناه جوانی بود که باید آن را بخشید و تحمل کرد. هر انسانی ضعف خاص خودش را دارد: یکی بدون اعتنا به مخارجش سگ پرورش میدهد، و دیگری ذهنش همواره درگیر اسبسواری است. عقیده عمومی بر این بود که از قمار بهتر و از زنها کمخطرتر است.
Rahele Kia
۱
احساس شرمی هست که از هر احساس دیگری در زندگی دردناکتر است؛ و آن شرم قربانی است وقتی مجبور میشود در چشم قاتلش نگاه کند، انگار موجودی باشد که مقابل آفرینندهاش قرار است تعظیم کند.
raha
۰
«هوا هنوز تاریک بود. دقیقا آن لحظهای که شب را از روز جدا میکند، و جهان زیرین را از جهان بالایی. چه بسا چیزهای دیگری هم از هم جدا میشوند. آخرین ثانیه است، وقتیکه قعر و اوج و تیرگی و روشنی دنیا و انسان هنوز با هم در تماسند، وقتیکه خوابیدهها از رؤیاهای ناآرامشان میپرند، وقی بیماران شروع به نالیدن میکنند چون احساس میکنند دوزخ شبانه رو به پایان است و درد واضح و مشخصشان از نو آغاز میشود.
نور و نظم و نظامی که با روز میآید لایههای اشتیاق و هوسهای پنهان و کششهای برانگیزندهای را که در تاریکی شب به هم پیچیده بودند از هم باز میکند. این لحظه را هم شکار و هم شکارچی دوست دارند. دیگر تاریک نیست، هنوز روشن هم نشده. جنگل بویی خام و وحشی میدهد، انگار هرچه در آن زنده است ــ از نبات و حیوان و انسان ــ کمکم در خوابگاه جهان به هوش میآید و تمام اسرار و افکار پلیدشان را مثل بخار بیرون میدهند.
Mo0onet
۰
اینها همه عمیقتر از آنند که در قالب واژه در آیند. نه خواهر و برادر بودند و نه عاشق و معشوق. اما پیوندهای دیگری هم در دنیا هست که کم هم نیستند، و آنها این پیوندها را میشناختند. نوعی همخونی هست که از همخونی دوقلوها در شکم مادر نزدیکتر و قویتر است. زندگانی شب و روزشان را به هم آمیخته بود، و تن و جان و رؤیاهای هم را میشناختند.
Mo0onet
۰
بهناگاه احساس خستگی کرد. آدم یک عمر آماده چیزی میشود. نخست رنج میکشد و زخم میخورد. سپس نقشه انتقام میکشد. آنگاه انتظار میکشد. او مدتهای مدید بود که انتظار میکشید.
Mo0onet
۰
زیرا این همان نیروی قدرتمند پنهانی است که هم در دوستی وجود دارد هم در عشق. دوستی آنها عمیق و بیکلام بود، مانند تمام احساسهایی که یک عمر دوام میآورند. دوستی آنها نیز مانند تمام عواطف مهم در بطن خود هم شرم داشت و هم احساس گناه؛ چون هیچکس نمیتواند همنوعی را از جامعه انسانی مجزا کند و بیکیفر بماند.
Mo0onet
۰
«گاهی جزئیات فوقالعاده اهمیت دارند. چیزها را به هم ربط میدهند و یکپارچه میکنند، و تمام اجزای حافظه را به هم گره میزنند
Mo0onet
۰
انتظار انسان را زنده نگه میدارد.
Mo0onet
۰
هیچچیز غمانگیزتر یا نومیدانهتر از سرد شدن دوستی میان دو مرد نیست.
بین یک مرد و زن شبکه ظریفی از روابط و مناسبات همیشه باقی میماند. میان مردها، برعکس، احساس عمیق دوستی متکی بر ایثار است، ما انتظار فداکاری و محبت از یکدیگر نداریم، تنها چیزیکه میخواهیم حفظ پیمانی است که ناگفته بستهایم.
Mo0onet
۰
چون ما همیشه آن یکی را دوست داریم، همیشه دنبالش هستیم، و شرایط و تغییرات غیرمترقبه زندگیمان هم چیزی را عوض نمیکند... بزرگترین راز و بزرگترین هدیهای که به ما داده میشود این اقبال است که دو فرد مشابه به تور هم بخورند.
خیلی بهندرت این اتفاق میافتد ــ شاید به این دلیل که طبیعت تمام زور و حیلهاش را به کار میگیرد تا چنین هماهنگیای پیش نیاید ــ شاید هم آفرینش و تجدید حیات به تنش و کشمکشی نیاز دارد که بین دو نفر که اخلاقهای متضاد دارند، تولید میشود. مثل جریان متناوب برق... مثل تبادل انرژی بین قطبهای مثبت و منفی، حالا فکر کن چه یأس و امید کوری پشت این دوگانگی وجود دارد.
Mo0onet
۰
آدم در زندگی میتواند هر چیزی به دست بیاورد، با هر چیزی دست و پنجه نرم کند و به زمین بزند، زندگی هر هدیهای را ممکن است پیشکش آدم کند، میتوان تمام آنها را مال خود کرد، اما سلیقه، تمایل، یا ضرباهنگ دیگری را نمیشود تغییر داد، اینها همان دیگرگونگی سنخیتش هستند، حالا هرقدر هم که آن شخص به ما نزدیک یا وابسته باشد
Mo0onet
۰
چون قدرت موسیقی قابل وصف نیست، خطر بزرگترش این است ممکن است عمیقترین احساسات را در اشخاصی که با هم به آن گوش میدهند برانگیزد و ممکن است به این کشف برسند که سرنوشتشان به هم پیوسته است.
معصوم
۰
ما بشریم، و یکی از شاخصههای بشریمان کشتن است. امری اجباری است... میکشیم تا از خودمان محافظت کنیم، میکشیم تا بمانیم، میکشیم تا انتقام بگیریم.
Rahele Kia
۰
ژنرال، وسط اتاق، با صدای بلند گفت: «پس برگشته. چهلویک سال و چهلوسه روز بعد.»
این سخنان انگار به ناگاه خستهاش کردند، گویی تازه به طولانی بودن چهلویک سال و چهلوسه روز پی برده بود. سکندری رفت و سپس روی صندلی چرمی که پشتیاش ساییده شده بود نشست. روی میزی در دسترسش زنگ نقرهای کوچکی بود. به صدایش در آورد.
Rahele Kia
۰
مدتها زیر درخت انجیر نشستند و به خروش آشنای دریا گوش دادند. همان صدایی بود که در سرزمین خودشان از جنگل میآمد. بچه و دایه با خود اندیشیدند چقدر همهچیز در دنیا به هم ربط دارد.
Rahele Kia
۰
ورونیکا. و آنجلا و اسبهایش. و همه آنهای دیگر با گلهایی در میان گیسوانشان، که رقصکنان دور آنها میگشتند و شکوفه و یادداشت و روبان و دستکشهای بلند پشتسر میانداختند. این زنها نخستین مستی عشقها را به زندگی آن دو آورده بودند، همراه با آن، تمام ملتزمان آن را که عبارت است از هوس و حسادت و مبارزه با تنهایی.
Rahele Kia
۰
میهمان میگوید: «کشور من دیگر وجود ندارد. کشور من لهستان بود، وین، این خانه، پادگان در شهر، گالیسیا، وشوپن. چی باقی مانده؟ هر عامل مرموزی که اینها را به هم وصل میکرد دیگر وجود ندارد. همهچیز از هم دور افتاده. کشور من یک احساس بود، و این احساس زخمی مهلک برداشت. وقتی این اتفاق میافتد تنها کار رفتن است. رفتن به منطقه حاره و حتی دورتر.»
