در عشق مسئله این نیست که چقدر برای کسی مهم هستی، بلکه مسئله این است که دیگری چقدر برای تو مهم است،
نیتا
در عشق مسئله این نیست که چقدر برای کسی مهم هستی، بلکه مسئله این است که دیگری چقدر برای تو مهم است،
نیتا
ما میدانیم که این جنگ روزی تمام میشود، وقتی به قدر کافی کشته دهد؛ ولی سربازها این را نمیدانند. آنها آنقدر جنگیدهاند که نمیدانند برای چه میمیرند.
نیتا
روبهرویم، صندلی کنار آتش خالی است.
همه باید کسی را داشته باشند تا عزلتِ کنار آتششان را با او تقسیم کنند
Paria
جادو زیر نور روز دوام نمیآورد، جادو متعلق به تاریکی و ظلمت و دنیای سیاه و سفید شب است، به همین ترتیب، قصهها هم نمیتوانند در جهان امروزین رنگها زنده بمانند.
Paria
چرا آدمهایی وجود داشتند که آن همه از خودشان مطمئن بودند، چنان که باعث میشدند او در مقام مقایسه احساس حقارت و جهالت کند و انگار نوشتهای برای زندگی داشتند که تمام پاسخها در آن بود؟ خودش که حس میکرد حتی پرسشها را هم نمیداند.
Paria
در عشق مسئله این نیست که چقدر برای کسی مهم هستی، بلکه مسئله این است که دیگری چقدر برای تو مهم است
Molaei
سالها به سرعت میگذرند.
روبهرویم، صندلی کنار آتش خالی است.
همه باید کسی را داشته باشند تا عزلتِ کنار آتششان را با او تقسیم کنند
همچنان خواهم خواند...
او هم مثل تمام نویسندهها اول خواننده بود و فکر میکرد قصههای روسی بهترین قصههای عالمند.
همچنان خواهم خواند...
داستانها پیچ و تاب میخورند و رشد میکنند و به هم میپیوندند و داستانهای دیگری از آنها متولد میشود. اینجا و آنجا، تنهٔ یک داستان به تنهٔ داستان دیگری میرسد و شخصیتی آشنا، گاهی یک قهرمان، از روی پل به داستان دیگری میرود.
همچنان خواهم خواند...