
بریدههایی از کتاب تس دوربرویل
۳٫۸
(۴۹)
مرد عوضی با زن مناسب، زن عوضی با مرد مناسب؟... آری، این چیزی است که سالها تجزیه و تحلیل فلسفی نتوانسته است آن را در قلمرو ادراکی که از نظم امور داریم توضیح دهد. شاید بتوان گفت که روح تلافی و انتقامی که در کمین بوده در روی دادن این فاجعه دخالتی داشته است.
sahar atshi
تس داشت میگفت: «من چیزی درباره ارواح نمیدانم، امّا این را میدانم که گاه با اینکه زندهایم روحمان از جسممان پرواز میکند.»
طلا در مس
برای نوع بشر بسی بهتر میبود اگر بهجای فلسطین، یونان خاستگاه اندیشه و تمدن جدید بود
sepid sh
طبیعت معمولاً به زن یا دختر بینوا نمیگوید «بپّا!»، آنگاه که این هشدار ممکن است منجر به سعادت او شود. یا وقتی که کسی میگوید «کجا؟» طبیعت به او پاسخ نمیدهد «اینجا!» تا آنکه این قایمباشک صورت بازی ملالآور و خستهکنندهای به خود میگیرد. نمیدانیم آیا در اوج پیشرفت و تعالی بشر، این نابهنگامیها بهیاری قوه شهودی ظریفتر، و به یاری گردش بقاعده اجزاءِ ماشین اجتماع اصلاح خواهند شد یا نه، و بهخلاف امروز که در اثر حرکات این ماشین، بیهوا از این به آن پهلو میغلتیم، این نابسامانیها سامان خواهند پذیرفت یا نه؛ امّا چنین تعالی و کمالی نه قابل پیشبینی است و نه ممکن پنداشته میشود
sahar atshi
برای او و امثال او نفس تولد، شکنجه و عذابی بود که شخص را بهاجبار به خواری میکشید
کاربر ۱۴۵۵۱۵۷
. بعد از این سعادت بزرگ، دوست دارم تنها باشم و چیزی جز آسمان بالای سرم نباشد. انگار جز ما دو تا احدی روی زمین نیست، و ای کاش نبود
طلا در مس
تائب هر اندازه گنهکارتر همانقدر قدیستر.
Nazanin
از وقتی که تو رفتهای دیگر روشنایی روز چیزی ندارد که بر من عرضه کند؛ دیگر دوست ندارم زاغچهها و سارها را در دشت و دمن ببینم، چون ناراحت میشوم که میبینم سابقا آنها را با تو میدیدم و حالا تو نیستی. عزیز دلم، در دنیا، در آسمان، در زیر زمین، تنها یک آرزو دارم، و آن این است که تو را ببینم! بیا ــ بیا و از آنچه تهدیدم میکند نجاتم بده.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
. اما کسی ممکن است بپرسد: پس فرشته نگهبان این دختر کجا بود؟ آن خدای اعتقاد سادهاش کجا بود؟
طلا در مس
بهنجوا گفت: «به نام عشقمان مرا ببخش! آخر من برای همان کار تو را بخشیدم!»
و چون جواب نداد، باز گفت: «مرا ببخش، همانطور که من تو را بخشیدم! انجل من تو را میبخشم!»
«شما... بله، میبخشید.»
«ولی تو مرا نمیبخشی؟»
«اوه، تس؛ بخشش شامل این مورد نمیشود! تو آدمی بودی: حالا آدم دیگری هستی. خدای من ــ آخر چطور ممکن است یک چنین تردستی مضحکی مشمول گذشت شود!»
طلا در مس
برای تخفیف وحشتم دستت را بگذار روی این سنگ و قسم بخور که مرا از راه به در نمیکنی ــ با زیبایی یا حرکات و اطوارت.»
طلا در مس
باری، «عدالت» اجرا شده بود، و به گفته ایسخولوس، «رئیس ارواح فناپذیر» به شوخی و بازی خود با تس پایان داده بود؛ و شوالیههای خاندان دوربرویل و بانوانشان، ناآگاه از این ماجرا، در آرامگاههای خویش در خواب بودند.
طلا در مس
شاید هم علت اینکه توجه دیگران را به خود جلب کرده این است که هرگز خواستار این توجه نیست
هولدن کالفیلد
با اینهمه احساس میکرد که امید به زندگی هنوز در او میجوشد و میتواند در کنج دیگری، که خاطراتی در آن ندارد، شاد باشد. برای فرار از گذشته و آنچه با این گذشته پیوند دارد باید این گذشته را نابود کرد، و برای این منظور باید از محل رفت.
هولدن کالفیلد
«شاید از میان تمام چیزها، دروغی درباره همین یک چیز، به حالم بسیار مفید میبود، اما من هنوز آنقدر شرف دارم ــ هر قدر هم که کم باشد ــ که چنین دروغی را نگویم. اگر تو را دوست داشتم بیشترین موجبات را هم داشتم تا به تو بفهمانم که دوستت دارم.
اما دوستت ندارم. »
Mohamad Mahdavi
اما جالبترین لباس این گروه، لباس زنان بافهبند بود: زیرا زن مواقعی که به جزءِ لایتجزای طبیعت بدل میشود و برخلاف دیگر اوقات نقش وسایل خانه را ندارد موجودی دلکش است. مرد کشاورز در مزرعه انسان است؛ اما زن کشاورز جزئی از مزرعه است، و بهنحوی حاشیه و حدّی را که طبیعت بر او مقرّر داشته است میشکند، جوهر محیطش را جذب میکند و خود جذب آن میشود.
Book
دختری روستایی در لباس ساده خود، که مردی رهگذر بهزحمت به او توجهی دارد اگر لباس زنان محافل مدپرست را بپوشد، به یاری هنر، چون گل میدرخشد؛ حال آنکه زیبای محافل نیمشبان، چنانچه در لباس کارگر مزرعهای ظاهر شود که از بامداد تا شام شلغم از زمین در میآورد قیافهای ژنده و زننده دارد.
هولدن کالفیلد
پدر انجل از آیه دهم از باب مذکور چنین خواند: زن با فضیلت را کیست که تواند یافت؟ زیرا بهای او از لعل و یاقوت بیشتر است ــ هنوز شب است که از بستر برمیخیزد، و به اهل خانه خوراک میدهد ــ کمربندش را با قوّت میبندد، و بازوان خویش را قوی میسازد. احساس میکند که کالایش کالایی نیکو است. چراغش در شب خاموش نمیشود ــ در رفتار اهل خانهاش مراقبت میکند، و نان کاهلی نمیخورد، فرزندانش برمیخیزند و برایش خوشی آرزو میکنند، شوهرش نیز، و او را میستاید، دختران بسیارِ بافضیلتی زیستهاند، امّا تو از جمیع ایشان سَری.»
هولدن کالفیلد
من همانطور که گفتم ناراحتم، در فشارم که کاری بکنم ــ که نخواهم کرد. البته هیچوقت یک ذرّه هم تسلیم نمیشوم، ولی با اینهمه در وحشتم از این که تصادفی مرا به انجام این عمل سوق دهد
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
پس از اینهمه مدت که دستگاههای عرفانی قدیم را نفی و تقبیح کرده بود اینک برداشتهای اخلاقی کهن را محکوم مینمود؛ احساس میکرد که اینها نیز احتیاج به تجدید نظر دارند. مرد بااخلاق کیست؟ از این بجاتر، زن بااخلاق کیست؟ زیبایی یا زشتی اخلاق در این نیست که فلان شخص چه چیزهایی از سر گذرانده است بلکه در آرمانها و احساس او است؛ تاریخ درستِ این شخص نه چیزهایی است که انجام داده بلکه در اعمالی است که نیت انجامشان را داشته است.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
زندگی دیگر برایش حاوی زیبایی نبود، آنچه بود تأثر و اندوه بود.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
خانم سیمون دوبووار در بحث از ادبیات و فلسفه میگوید:
«اما هنگامی که ژولین سورل و تس دوربرویل را ترک میکردم میگفتم که پرداختن به فلسفه وقت تلف کردن است»... (نقد حکمت عامیانه، ترجمه دکتر رحیمی).
طلا در مس
این رفتن و باز آوردن شوهرِ بیدست و پا از میخانه یکی از خوشیها و لذتهایی بود که در میان چرک و کثافت و آشفتگی بچهداری برای خانم دوربیفیلد باقی مانده بود: میرفت و در میخانه یکی دو ساعت در کنار شوهرش مینشست و غم و ناراحتی مراقبت از بچهها را از یاد میبرد. در این گونه اوقات، زندگی در هالهای خوشرنگ جا میگرفت.
طلا در مس
اگر رؤسای خانواده دوربیفیلد تصمیم میگرفتند که کشتی خانواده را از میان دریای دشواریها و مصائب و گرسنگی و بیماری و خفت و مرگ برانند، این پنج شش اسیر درمانده نیز ناگزیر بودند همان مسیر را با ایشان بپیمایند: آ
طلا در مس
«تس، گفتی این ستارهها همه دنیاهای دیگهای هستند؟»
«آره.»
«مثل همین دنیای خودمون؟»
«درست نمیدونم، ولی خیال میکنم اینطور باشند. مثل سیبهای روی درخت سیب زودرس خونهمون... بعضیهاشون سالماند، چندتاییشون هم کرمو.»
«ما تو کدوم یکیشون زندگی میکنیم، تو سالمهاشون یا تو کرموهاشون؟»
«تو کرموهاشون.»
«اینم بدشانسیه که وقتی اینهمه سالم هستند ما تو کرموهاشون زندگی کنیم!»
«آره.»
طلا در مس
فهم و شعور مادر در حد فهم و درک یک بچه سر به هوا بود: خودِ جون دوربیفیلد در میان اینهمه بچهای که به امان خدا رها شده بودند بچه دیگری بود، و تازه بچه بزرگ خانواده هم نبود.
طلا در مس
پدر گفت: «من خوش ندارم بچههام از خونه برند. رئیس خاندان منم، بقیه هستند که باید بیاند پیش من.»
زن بیشعور بیچاره بهلحنی تملقآمیز گفت: «ولی، جکی، خواهش میکنم بذارش بره. یارو گلوش پیشش گیر کرده ــ خودت که میبینی. بهش گفته دختر عمو. بهاحتمال زیاد میگیردش و خانمش میکنه
طلا در مس
؛ بچه کوچکتر گفت: «کاش طفلکی تس نمیرفت که خانم بشه!»
طلا در مس
«این برگ برندهای که میگی چی چی هست؟ منظورت خون خونواده دوربرویله؟»
«نه، کلّهپوک، خوشگلیشه... مثل اونوقتهای خودم!»
طلا در مس
. از سایهها ترسی نداشت، تنها فکرش خودداری از برخورد با آدمیان بود ــ یا به عبارت بهتر، خودداری از برخورد با آن مجموعهای که جهان خوانده میشود و با اینکه در مجموع بسیار وحشتانگیز است در تک تک اجزاءِ خود نه تنها سهمگین نیست بلکه ترحمانگیز است.
طلا در مس
حجم
۳٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۵۸۴ صفحه
حجم
۳٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۵۸۴ صفحه
قیمت:
۴۴۳,۰۰۰
تومان