جملات زیبای کتاب زنی به سرخی شقایق | طاقچه
تصویر جلد کتاب زنی به سرخی شقایقsubscriptionAvailable

کتاب زنی به سرخی شقایق

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
نوئل شاتله، نازک افشار
انتشارات: 
نشر چراغو

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Elnaz
۲
خانمی که برای خودش سرگرمی‌ای دارد دیگر هر طرفی نمی‌رود. او هم پیرزنی نیست که بگذارد زندگی او را __ مثل شطرنج‌بازی که سربازش را بی‌حوصله روی صفحهٔ شطرنج جابه‌جا می‌کند __ همین‌طور بی‌هدف این‌سو و آن‌سو بکشاند.
Elnaz
۱
چه نقطهٔ مشترکی وجود داشت بین آن جسم فرسوده که مانع بسیاری از کارهای او بود و آن سبکبالی روح که آماده بود هر تجربه‌ای را جسورانه امتحان کند؟
Elnaz
۱
مارت اینک در جایگاه شایسته‌ای قرار داشت برای اینکه بداند عشق تحمیلی نیست و خودش پیش می‌آید...
زهرا۵۸
۰
بعد از سال‌های متمادی که زندگی را بی‌هیچ میل و اشتیاقی گذرانده بود، حالا برای خودش هدفی داشت: رفتن به کافه سر ساعت سه. می‌خواست دو تا قهوه سفارش بدهد
زهرا۵۸
۰
یأس احساسِ وقت‌هایی بود که بچه‌ها، البته بیشتر سلین تا پل، تلفن می‌زدند و می‌گفتند نمی‌توانند بیایند دیدنش. وقت‌هایی که او عصرانه تدارک دیده بود و کوکاکولای نوه‌ها را هم خریده بود و در یخچال گذاشته بود. یا وقت‌هایی که درد پای چپش، درست یک ساعت بعد از خوردن داروهای شب، از خواب بیدارش می‌کرد و شک می‌انداخت به جانش که دواهایش را خورده یا نه.
زهرا۵۸
۰
«احساساتی»... این کلمهٔ لعنتی را بارها و بارها شنیده بود. اوایل وقتی دختربچه‌ای بود حساس و عجیب‌وغریب از زبان پدرش که پیگیر خصوصی‌ترین رؤیاهای کودکی‌اش بود این کلمه را شنیده بود. بعد هم از ادموند که با سخت‌گیری و تکبرش آخرین بارقه‌های احساس را در وجود مارت خفه کرد.
محبوبه غلامی
۰
«نقشه»، یک هدف خاص. مارت خبر نداشت صورتش سرخ شده، فقط احساس کرد گونه‌هایش حسابی داغ شده‌اند. حالا او نقشه‌ای داشت. هدفی بسیار خاص. بعد از سال‌های متمادی که زندگی را بی‌هیچ میل و اشتیاقی گذرانده بود، حالا برای خودش هدفی داشت: رفتن به کافه سر ساعت سه.
محبوبه غلامی
۰
با اینکه مرد نیامده بود، فکر ش از ساعت سه و نیم روز قبل تا سه و نیم امروز مارت را حسابی سرگرم کرده بود، آن‌قدر که فراموش کرد جدولش را حل کند و هر دو تا قهوه را هم نوشید، بی‌هیچ تپش قلبی.
محبوبه غلامی
۰
خانمی که برای خودش سرگرمی‌ای دارد دیگر هر طرفی نمی‌رود. او هم پیرزنی نیست که بگذارد زندگی او را __ مثل شطرنج‌بازی که سربازش را بی‌حوصله روی صفحهٔ شطرنج جابه‌جا می‌کند __ همین‌طور بی‌هدف این‌سو و آن‌سو بکشاند.
محبوبه غلامی
۰
مارت به شور و شوقی ملموس‌تر نیاز داشت، چیزی از جنس نزدیکی بیشتر با اشیا و آدم‌ها
Elnaz
۰
مدت‌ها بود کلمهٔ قرارملاقات برایش تنها به‌معنی تقویمی بود که روبان وسط آن به‌ترتیب بین اسم «دکتر بینه» و صندوق بازنشستگان جابه‌جا می‌شد. وظیفهٔ صندوق بازنشستگان این بود که ببیند مارت هنوز زنده است یا نه. اما این قرار ملاقات را یادداشت نکرد، زیرا آن را در اعماق قلبش ثبت کرده بود.
Elnaz
۰
صفحات تقویم را ورق می‌زد. همه سفید و دست‌نخورده، مثل زندگی خودش.
Elnaz
۰
مارت به دستش نگاه کرد، دستی نحیف که بخشی از وجودش بود. فرسوده و خسته و مثل شیشه شکننده. در واقع این دست دیگر مال او نبود. آن را بدون هیچ مخالفتی به کس دیگری داده بود. حتی از خُرد شدنش هم نترسید. شیشه از داغی زغال نیم‌سوز نمی‌ترسد. و مارت دلش می‌خواست بسوزد، درست مثل روسینی و درخشش او.
Elnaz
۰
پای چپش را محکم زمین می‌گذاشت، درد پا را حس می‌کرد. اصلاً از این موضوع ناراحت نبود. نمی‌شد که ناگهان از همه‌چیز برید. بالاخره چیزی از گذشته باید با آدم بماند. چرا نماند؟ مثلاً همین دردی که دیگر مارت با آن خو گرفته بود و دوست قدیمی‌اش شده بود.
Elnaz
۰
برای اولین بار در زندگی‌اش احساس کرد زن است، زنی به‌سرخی شقایق.
Elnaz
۰
مارت داشت حمام نگاه می‌گرفت، مثل آدم‌هایی که حمام آفتاب می‌گیرند. روح و جسمش را با نگاه‌های آتشین فلیکس گرم می‌کرد.
Elnaz
۰
مارت به زندگی خودش فکر کرد. پر از کار و کوشش و درعین‌حال خالی. خالی به‌دلیل روزمرگی و دلتنگی‌هایی که او را در بر گرفته بودند. خیلی سخت بود اگر می‌خواست تعریف و تفسیرشان کند. زمان گذشته بود، همین. بدون اینکه مراقب باشد، هفتاد سال گذشته بود تا اولین قرارملاقاتش با فلیکس. همان‌روزی که دستپاچه شده بود. عقربه‌های ساعت آشپزخانه را دیده بود که ساکت و منتظرند و ناگهان گویی دنبال‌شان کرده‌اند. چون خودش بی‌صبرانه منتظر بود، دنبال خود او کرده بودند...