یأس احساسِ وقتهایی بود که بچهها، البته بیشتر سلین تا پل، تلفن میزدند و میگفتند نمیتوانند بیایند دیدنش. وقتهایی که او عصرانه تدارک دیده بود و کوکاکولای نوهها را هم خریده بود و در یخچال گذاشته بود. یا وقتهایی که درد پای چپش، درست یک ساعت بعد از خوردن داروهای شب، از خواب بیدارش میکرد و شک میانداخت به جانش که دواهایش را خورده یا نه.