جملات زیبای کتاب بانو | طاقچه
تصویر جلد کتاب بانو
off

کتاب بانو

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۲۱۰۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
زونا گیل، لعیا متین پارسا
انتشارات: 
خانه داستان چوک
.
۱۷۶
عاشق دختری شد و با او ازدواج کرد و در آپارتمان کوچکی زندگیش را آغاز کرد. این دختر ویژگی‌های یک گل را داشت. بلارد نمی‌توانست آن را توضیح دهد اما می‌توانست بگوید که او ساکت و معطر و امیدوار مثل یک گل بود.
Shirin Rassam
۱۲۷
بلارد فریاد زد: "اما آخه تو چه چیزی رو بیشتر از بقیه چیزا تو این دنیا می‌خواهی؟" او کمی فکر کرد و گفت: "می‌خواهم که تو هم به خوشحالی من باشی."
نادر
۱۱۷
. وقتی بلارد با احتیاط از او می‌پرسید که چه چیزی او را اینهمه شاد نگه داشته، او با شگفتی خاصی می‌گفت: "تو."
تیناز
۹۷
گفت: "می‌دونی... من آدم خوشحالیم." و با خودش فکر کرد: "این همون چیزیه که کل دنیا دارن براش می‌میرن."
سفید پوست سیاه باطن
۸۸
"او استعداد خاصی برای زنده بودن و زندگی دارد."
elahe
۶۳
"می‌دونی... من آدم خوشحالیم." و با خودش فکر کرد: "این همون چیزیه که کل دنیا دارن براش می‌میرن."
Aynaz
۵۶
. وقتی بلارد با احتیاط از او می‌پرسید که چه چیزی او را اینهمه شاد نگه داشته، او با شگفتی خاصی می‌گفت: "تو."
کاربر ۴۶۸۶۱۶۲
۴۳
در حضور این زن غیر ممکن بود که بتوانی دلسرد باشی.
farzanepoursoleiman
۳۹
نشسته بود و روزنامه می‌خواند.
مهدی نجفی
۳۵
" بلارد فریاد زد: "اما آخه تو چه چیزی رو بیشتر از بقیه چیزا تو این دنیا می‌خواهی؟" او کمی فکر کرد و گفت: "می‌خواهم که تو هم به خوشحالی من باشی."
جو مارچ
۲۵
و در حالیکه روزنامه می‌خواند چشمانش را بلند کرد و جوانی را دید که هماهنگ با آخرین مد لباس پوشیده بود و از کنار خانه‌شان عبور می‌کرد. جوان با دلسوزی زیادی به او نگاه می‌کرد. بلارد به جوان نگریست و لبخند زد. لبخندی درخشان و شفاف. لبخندی روشن، گوئی که خودش هم هنوز جوان بود.
Niousha Shaabani
۲۲
روزی وقتی که شصت ساله بود روی ایوان کوچک و رنگ و رو رفته‌اش نزدیک خیابان نشسته بود. خانه کوچک و رنگ نشده بود و نشیمن در هنگام تمیزکاری خانه نامرتب بود و لوسیل که پیشبند پوشیده بود در آستانه در ایستاده بود. بلارد بدون بالاپوش بود و در حالیکه روزنامه می‌خواند چشمانش را بلند کرد و جوانی را دید که هماهنگ با آخرین مد لباس پوشیده بود و از کنار خانه‌شان عبور می‌کرد. جوان با دلسوزی زیادی به او نگاه می‌کرد. بلارد به جوان نگریست و لبخند زد. لبخندی درخشان و شفاف. لبخندی روشن، گوئی که خودش هم هنوز جوان بود.
کتاب خوان
۲۰
این دختر ویژگی‌های یک گل را داشت. بلارد نمی‌توانست آن را توضیح دهد اما می‌توانست بگوید که او ساکت و معطر و امیدوار مثل یک گل بود.
نادر
۱۸
این دختر ویژگی‌های یک گل را داشت. بلارد نمی‌توانست آن را توضیح دهد اما می‌توانست بگوید که او ساکت و معطر و امیدوار مثل یک گل بود. یک بار در ماه آوریل بلارد یک دسته سوسن سفید را دید که در پیاده‌راه در آمده بود، بلافاصله فکر کرد: "این‌ها مثل لوسیل هستن. منتهای تلاششون رو برا آدما می‌کنن." در حضور این زن غیر ممکن بود که بتوانی دلسرد باشی
آدم
۱۶
"او استعداد خاصی برای زنده بودن و زندگی دارد."
مائده
۱۵
"او استعداد خاصی برای زنده بودن و زندگی دارد."
عاطفه
۱۳
روزی بلارد در حالیکه هماهنگ با آخرین مد روز لباس پوشیده بود، در حومهٔ شهر قدم می‌زد. ناگهان توجهش به خانه‌ای در کنار خیابان جلب شد که روی ایوان کوچک و رنگ و رو رفته‌اش مردی حدود شصت ساله با لباس‌هایی مندرس بدون بالاپوش نشسته بود و روزنامه می‌خواند. سرنوشت مرد به نظر وحشتناک بود: خانه‌ای که نقاشی نشده بود، نشیمن نامرتب و به هم ریخته و زنی که پیشبند پوشیده بود و در اتاق نشیمن دیده می‌شد. اما مرد به بالا نگریست، بلارد را دید و چنان لبخند درخشانی به او زد گوئی که خودش هم هنوز جوان است.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۱۳
بلارد فریاد زد: "اما آخه تو چه چیزی رو بیشتر از بقیه چیزا تو این دنیا می‌خواهی؟" او کمی فکر کرد و گفت: "می‌خواهم که تو هم به خوشحالی من باشی."
آدم
۱۲
دختر عصبانی او فریاد زد: "پس حالا قراره چطوری زندگی کنید؟"
آدم
۱۲
"گاهی فکر می‌کنم تو مقصر هستی. تو زیادی باهاش صبور هستی.
yurika stargirl
۱۲
"من چیزی بیشتر از این نمی‌خواهم که مجبور باشم ازش نگهداری کنم و دائم گردگیریش کنم."
hee
۱۰
یک بار به او گفت: "تو هرگز چیزی بیشتر از این که الان داری نخواهی داشت لوسیل. اینو می‌فهمی؟" او جواب داد: "من چیزی بیشتر از این نمی‌خواهم که مجبور باشم ازش نگهداری کنم و دائم گردگیریش کنم."
آدم
۹
"مردای دیگه برای چیزها و اتفاق‌ها و احساسای دیگه، برای آینده زندگی می‌کنن اما به نظر می‌رسه که اون می‌دونه زندگی چیز دیگه‌ایه."
آدم
۸
درک می‌کند و آرزو داشت خودش هم بتواند این قوه فهم و درک را داشته باشد.
YA_Hoo
۸
وقتی بلارد با احتیاط از او می‌پرسید که چه چیزی او را اینهمه شاد نگه داشته، او با شگفتی خاصی می‌گفت: "تو."
آسمان
۷
"او استعداد خاصی برای زنده بودن و زندگی دارد."
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۷
او ساکت و معطر و امیدوار مثل یک گل بود
`Hana~
۷
برای آینده زندگی می‌کنن اما به نظر می‌رسه که اون می‌دونه زندگی چیز دیگه‌ایه
Ekranked
۷
" او جواب داد: "من چیزی بیشتر از این نمی‌خواهم که مجبور باشم ازش نگهداری کنم و دائم گردگیریش کنم."
آیه
۶
این دختر ویژگی‌های یک گل را داشت. بلارد نمی‌توانست آن را توضیح دهد اما می‌توانست بگوید که او ساکت و معطر و امیدوار مثل یک گل بود. یک بار در ماه آوریل بلارد یک دسته سوسن سفید را دید که در پیاده‌راه در آمده بود، بلافاصله فکر کرد: "این‌ها مثل لوسیل هستن. منتهای تلاششون رو برا آدما می‌کنن." در حضور این زن غیر ممکن بود که بتوانی دلسرد باشی. بلارد که دفتر کارش را دوست نداشت و از کارش، همکارانش و کار روزمره‌اش متنفر بود به محض ورود به آپارتمان با چنان هوا و محیطی رو به رو می‌شد که مردان دیگر در آرزویش بودند. خوش‌آمدگویی لوسیل، بی‌علاقگی او به مادیات، سکوتش و صمیمیتش همگی آسمانی به نظر می‌رسید.