
بریدههایی از کتاب مرد گچی
۳٫۷
(۱۱)
بابا گفت: "هوممم." این همان چیزی بود که هروقت با نظر مامان مخالف بود، اما جرأتش را نداشت که بگوید داری اشتباه میکنی، میگفت.
هیچکس جرأت نداشت با مامان مخالفت کند. مامان همیشه یکجورهایی ترسناک بود
kamrang
در نظر منِ کودک، پدرم "شغل شایسته"ای نداشت؛ منظورم شغلی است که شایستهٔ یک پدر باشد. یک پدر باید کتوشلوار و کراوات بپوشد، صبحها برای کار بزند بیرون، و غروبها برای صرف چای برگردد خانه. پدرم برای کار میرفت به اتاق اضافهٔ خانه، و گاهی حتی بیآنکه موهایش را شانه بزند، با پیژامه و تیشرت مینشست جلوی کامپیوتر.
حتی ظاهر پدرم هم کمترین شباهتی به سایر پدرها نداشت. ریش بلند انبوهی داشت و موی بلندی که دماسبی میبست. حتی در زمستان شلوار جین مدل پارهپوره میپوشید که اینجا و آنجایش سوراخ داشت و تیشرتهای رنگورو رفتهای که اسامی گروههای موسیقی عهدبوقی رویشان نوشته بود؛ مثل: Led zepplin و who. The گاهی وقتها سندل هم میپوشید.
kamrang
چیزی که باید درک کنی، اینه که آدمِ خوب بودن، به خوندن روضه تو کلیسا و دعا کردن به درگاه خدایی که کوچکترین شناختی ازش نداری، نیست. به صلیب گردن انداختن و هر یکشنبه به کلیسا رفتن نیست. خوب بودن، به اینه که چطور با مردم رفتار کنی. یه انسان خوب، حتماً لازم نیست بره کلیسا؛ چون از درون مطمئنه که داره کار درستو انجام میده."
fateme
"میدونی یه نفر یه زمانی بهم چی گفت؟ گفت راز، مثل ماتحت میمونه. همهمون داریم. فقط مال بعضیا از مال بقیه کثیفتره."
"چه تصویر ذهنی جالبی!"
"آره،" زیرلبی میخندد: "عجب گند و گُهی."
از ساعت 4 صبح
امروز موهای قرمزش را باز گذاشته بود. موهایش در قالب کلافی درهم پشتش آویخته بود، و تقریباً به پاچههای ریشریششدهٔ شلوارک جینش میرسید. یک بلوز آستینحلقهای زرد به تن کرده بود که دور یقهاش گلهای ریز آبی داشت. درخشش آویز نقرهٔ دور گردنش چشمم را گرفت. صلیبی کوچک با زنجیر. یک کیف کنفی بزرگ و بهظاهر سنگین هم روی شانهاش انداخته بود.
kamrang
همان موقع بود که چشمم به آن دختره افتاد. هنوز بابت کیف پولم شاکی بودم، اما خب درعینحال پسر دوازده سالهای بودم با هورمونهای بلوغ که تازه شروع کرده بودند به جوش و خروش. حقیقت این است که تمام شبهایم توی اتاق فقط و فقط به خواندن کامیکبوک صرف نمیشد.
kamrang
بیشتر اوقات چیزی که با افزایش سن نصیب آدم میشود، حکمت نیست، ناشکیبایی است.
HaMiT
اصولاً اصول اخلاقی، چیز خوبی است. البته اگر بتوانی رعایتشان کنی. دلم میخواهد فکر کنم من هم اصول اخلاقی خودم را دارم، اما خب، مگر بیشتر افراد ندارند؟ واقعیت این است که ما آدمها هر کدام قیمت خودمان را داریم. هر کدام دکمهای داریم که کافی است فشارش بدهند تا دست به کارهایی بزنیم که اصلاً از نظرمان شرافتمندانه نیست. دلیلش هم این است که اصول اخلاقی قسط وام را نمیپردازد، و بدهیها را صاف نمیکند. اصول اخلاقی در واقع ارز رایج خوشگلی است در روزمرگی کثیف زندگی. یک مرد دارای اصول اخلاقی، عموماً کسی است که یا هر چه میخواهد دارد، یا چیزی برای از دست دادن ندارد.
از ساعت 4 صبح
ترجیعبند ترانه دربارهٔ این است که از هیچکس بهخاطر کارهایی که انجام نداده یادی نمیشود.
اما این کاملاً حقیقت ندارد. زندگی خود من با کارهایی که انجام ندادهام تعریف میشود. و حرفهایی که نزدهام. گمانم این دربارهٔ بیشتر مردم صادق باشد. بیشتر اوقات آنچه به ما شکل میدهد، نه دستاوردها و موفقیتها، که غفلتهای ماست. نه دروغهای ما، بلکه حقایقی است که به زبان نمیآوریم.
از ساعت 4 صبح
مگر ما کی هستیم، غیر از مجموع تجربیاتمان؟ چیزهایی که در طول زندگی توی ذهنمان جمع میکنیم؟ اگر آنها را ازت بگیرند، چیزی نمیماند غیر از تودهای گوشت، استخوان و رگ.
از ساعت 4 صبح
هیچ وقت حدس و گمانه نزن. همه چیز رو ببر زیر سوال. همیشه ورای واضحات رو ببین.
ما به حدس و گمان روی میآوریم، چون راحتتر است، کاهلانهتر است. نیاز به تفکر عمیق را از بین میبرد ـ تفکر راجع به چیزهایی که راحتیمان را مختل میکنند. اما عدم تفکر میتواند منتهی به سوءتفاهم و گاهی فاجعه شود.
از ساعت 4 صبح
حدس و گمان میتواند آدم را به راههای دیگری هم بکشد. میتواند مانع آن شود که مردم را آنطور که واقعاً هستند ببینیم، و باعث شود آنهایی را که میشناسیم اصلاً نبینیم.
از ساعت 4 صبح
واقعیت این است که ما آدمها هر کدام قیمت خودمان را داریم. هر کدام دکمهای داریم که کافی است فشارش بدهند تا دست به کارهایی بزنیم که اصلاً از نظرمان شرافتمندانه نیست. دلیلش هم این است که اصول اخلاقی قسط وام را نمیپردازد، و بدهیها را صاف نمیکند. اصول اخلاقی در واقع ارز رایج خوشگلی است در روزمرگی کثیف زندگی. یک مرد دارای اصول اخلاقی، عموماً کسی است که یا هر چه میخواهد دارد، یا چیزی برای از دست دادن ندارد.
HaMiT
برای یک بچه، آدمهای پیر با آن پوستهای افتاده، دستهای استخوانی با رگهای ورقلمبیدهٔ آبی، یک جورهایی هیولایی و ترسناک هستند.
HaMiT
"پس اینکه کسی آدم بدی باشه، آخرش فرقی نداره؟"
"نه ادی. من فکر نمیکنم عملکرد آدم تو زندگی ارتباطی با بعد از مرگش داشته باشه. حالا میخواد خوب باشه یا بد. اما اون عملکرد اثر زیادی رو زندگیمون داره. و همینطور رو زندگی باقی مردم. واسه همینه که همیشه باید سعی کنی با همه درست رفتار کنی."
از ساعت 4 صبح
بدترین قسمتش این بود. صدای ریختن خاک روی در چوبی تابوت. بوی خاک نمزده زیر گرمای رو به افول آفتاب شهریور ماه، نگاه کردن به قعر آن حفرهٔ دهانگشاد و دانستن اینکه این مسیر هیچ برگشتی ندارد. نه بهانهای، نه معافیتی، نه یادداشتی که مادرت بتواند خطاب به معلم بنویسد. مرگ یک چیز نهایی و مطلق بود، و هیچکس نمیتوانست کاری برای تغییر دادنش بکند.
از ساعت 4 صبح
"اینا فقط تهدیده. از این اتفاقا قبلاً هم افتاده. آخر سر خودشون خسته میشن. ما رو میذارن و میرن سراغ یه آرمان الهی دیگه. موضوع تو ذهنشون فروکش میکنه. همیشه همین بوده."
از ساعت 4 صبح
دوست واقعی کسی است که به یک اندازه دوستش داری و ازش متنفری، اما به اندازهٔ خودت در زندگیات نقش دارد.
از ساعت 4 صبح
"و حقیقت دقیقاً چیه؟"
لبخند تلخی میزند. "همیشه بهت گفتم: هیچوقت از کاری احساس پشیمونی نکن. تو یه تصمیم میگیری، و اون تصمیمو در اون مقطع به دلایل مشخص و منطقی میگیری. و حتی اگه بعداً کاشف به عمل بیاد که تصمیم غلطی بوده، باید باهاش زندگی کنی."
"هیچوقت به عقب نگاه نکن."
"درسته. اما گفتنش یه چیزه و انجام دادنش یه چیز دیگه."
از ساعت 4 صبح
"مردم همیشه در حال تقلبن، ادی. و همینطور دروغ گفتن. واسه همینه که باید همهچیزو تو ذهنت ببری زیر سوال. همیشه باید ورای واضحاتو نگاه کنی."
از ساعت 4 صبح
حجم
۳۷۱٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۴۰۴ صفحه
حجم
۳۷۱٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۴۰۴ صفحه
قیمت:
۷۵,۰۰۰
تومان