در نظر منِ کودک، پدرم "شغل شایسته"ای نداشت؛ منظورم شغلی است که شایستهٔ یک پدر باشد. یک پدر باید کتوشلوار و کراوات بپوشد، صبحها برای کار بزند بیرون، و غروبها برای صرف چای برگردد خانه. پدرم برای کار میرفت به اتاق اضافهٔ خانه، و گاهی حتی بیآنکه موهایش را شانه بزند، با پیژامه و تیشرت مینشست جلوی کامپیوتر.
حتی ظاهر پدرم هم کمترین شباهتی به سایر پدرها نداشت. ریش بلند انبوهی داشت و موی بلندی که دماسبی میبست. حتی در زمستان شلوار جین مدل پارهپوره میپوشید که اینجا و آنجایش سوراخ داشت و تیشرتهای رنگورو رفتهای که اسامی گروههای موسیقی عهدبوقی رویشان نوشته بود؛ مثل: Led zepplin و who. The گاهی وقتها سندل هم میپوشید.