(آخرین دیدار!)
همیشه به این فکر میکردم که بچههایم توی جبهه روی سنگ و کلوخ میخوابیدند.
روز آخری که میخواست برود منطقه آمد پیش من. وقتی داشت میرفت من بغض کردم و گریه کردم. برگشت و گفت: «چیه ننه؟» گفتم: هیچ وقت از دیدنت سیر نشدم.
قد بلندش را خم کرد و صورتش را پایین آورد و گفت: «هرچی دلت میخواد صورت منو ببوس تا سیربشی!»