اين آزادی معنوی که تو بهمن دادهای بهآزادی تارهای عنکبوتی میماند که باد آن را از کار تنک کنده باشد و در هوا سرگردان بماند. من تار عنکبوتی بيش نيستم و بين زمين و آسمان معلق میباشم. سرگردانم. من میدانم که اين سرنوشت من است و آنطوریکه شايسته است بهآن تن درمیدهم. (مکث) انسانهايی هستند که پای ـ بست بهدنيا میآيند. از خودشان اختياری ندارند، آنها را روی جادهای پرت کردهاند و در پايان جاده يک عمل در انتظار آنهاست، عمل خودشان؛ روی جاده راه میافتند، پای برهنهشان قايم بهزمين کشيده میشود و بهسنگ میخورد.