را بین زانوهای بلندش گذاشت و دستهاش را خلاف جهت عقربههای ساعت چرخاند. پودر قهوه در کشوی کوچک پایین آن جمع میشد. حتی برای انجام کارهای معمولی هم دقتی عجیب و وسواس گونه داشت. در لهستان، فرانسه و انگلستان، دانش آموزان، پسران جوان آن سالها، کاملاً با آشپزخانه بیگانه بودند. اکنون او کارهایی را انجام میداد که زمانی آشپزها و خدمتکارها برایش انجام میدادند. شق و رق مانند کشیشها و به هر زحمتی که بود کارهایش را خودش انجام میداد. دیگر سقوط طبقهٔ اجتماعیاش را پذیرفته بود. از تاریخچهاش چیزی جز خرابههایی باقی نمانده بود. جامعه تغییر کرده بود و این فراتر از هرگونه تحقیر فردی به