جملات زیبای کتاب خاطره‌ی استانبول | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاطره‌ی استانبول

بریده‌هایی از کتاب خاطره‌ی استانبول

نویسنده:احمد امید
انتشارات:انتشارات ورا
امتیاز
۲.۹از ۷ رأی
۲٫۹
(۷)
دیروز از فراز تپه‌ای دیدمت اِی استانبولِ عزیز... یحیی کمال
Fari A
علی از وقتی که سکه رو پیدا کرده بودیم مدام دنبال جوابی بود که حسابی ذهنش رو مشغول کرده بود. «نشان ماه و ستاره! موسسان شهر بزانتیون تُرک بودن؟ آخه روی سکه‌ها شون علامت ماه و ستاره‌ست» «تُرک؟» لیلا لبخند تمسخرآمیزی زد «واقعاً که. داریم از دو هزارو هفتصد سال پیش حرف می‌زنیم پدرهای ما در اون زمان هنوز تو خلنگ‌زارهای آسیای میانه غاز می‌چروندن.» علی که جواب مَد نظرش رو نگرفته بود رفت تو لک.
fardin28