یک بار حاجآقایی میخواست روی منبر از مجلس ما تعریف کند. مثل روضههای دیگر. روضههای معمولی و متعارف. داشت میگفت «در مجلسی روحانی با مردم شریف و مؤمن...» که یکی از بچههای فامیل آمد وسط و شروع کرد به دویدن و جیغ زدن. دو سه نفر بلند شدند بچه را بگیرند و از پنجره بیندازند بیرون ولی آنقدر خوب جاخالی میداد و فرار میکرد که حدود ده دقیقه حاجآقا داشت صلوات چاق میکرد و آنها هنوز نتوانسته بودند تولهسگ را بگیرند. دست آخر یکی از آنهایی که دنبال بچه افتاده بود، پاش به سیم بلندگو گیر کرد و بلندگو و حاجآقا و منبر زیر حاجآقا را با هم کشید پایین و پخش زمین کرد. ما دستاندرکاران برگزاری روضه وقتی متوجه این خرابکاری شدیم که عمامهٔ حاجآقا از پلهها قل خورد آمد پایین وسط حیاط و همه ناگهان خشکشان زد و از حرکت ایستادند.