گفتم: محمد جان گناهام زیاد شده، کمکم کن. گفت: کار زیادی برای گناهای تو نمیتونم انجام بدم. خودت باید تلاش کنی.
پرسیدم: از معصومین کسی رو میبینی؟
گفت: من اجازه ندارم اینها رو بگم!
بعد محمد گفت: راستی تو مهمانی دیشب من هم اونجا بودم. داشتید فلان کار رو انجام میدادید!
یادم افتاد ما شب قبل جایی مهمان بودیم. گفتم: مگه تو هم اونجا بودی!؟ گفت آره یه سر اومدم و رفتم.
بعد تو همون عالم رویا دلم گرفت. درد دل کردم و گفتم: محمد جان، تو این جامعه ما رو تنها گذاشتی و رفتی.
گفت: خیالت راحت، من هواتون رو دارم. دستتون رو میگیرم. سلام من رو به همه برسون. به مامان بگو که حال من خیلی خوبه.
گفت: جای ما خیلی خوبه، اگه من میدانستم که جای ما اینقدر خوبه، زودتر از اینها شهید میشدم.