به محض اینکه وارد منزلشان شدم، داود را دیدم که به راحتی راه میرفت و با چشمانی کاملاً سالم به من نگاه میکرد!!
جاخوردم. باتعجب گفتم: داود من رو میبینی؟! چشمات سالمه؟
داود گفت: آره محمود جون، چشمام سالمه.
چشمای من از تعجب گرد شده بود. هاج و واج نگاهش کردم. گفتم: چطور ممکنه؟!
داود بیمقدمه گفت: امام زمان (عج) چشمانم رو شفا داد.