یک روز صبح زود سیدمحمود از خانه خارج میشد. گفتم: کجا میری؟
گفت: میرم یک دونه نان بخرم. گفتم: پس یک نان هم برای ما بگیر.
سیدمحمود کمی فکر کرد و رفت. چند دقیقه بعد برگشت و یک نان در دست داشت. نان را به من داد و آماده رفتن شد. گفتم: پس نان خودت چه شد؟
جواب نمیداد و میخواست سریع برود مدرسه. گفتم: وایسا پسر. تو میخواستی برای خودت نان بخری. چرا فقط برای ما خریدی؟
آنقدر اصرار کردم تا اینکه گفت: من فقط برای یک عدد نان پول داشتم. شما که گفتید، با خودم گفتم: پس برای شما میخرم و میروم.
پدر میگفت: اینقدر دلم سوخت که گفتم وایسا. مقداری پول بهش دادم و گفتم: اینها رو بذار تو جیبت باشه. اینقدر انفاق نکن. تو زن و بچه داری.