جملات زیبای کتاب برای قاتلم؛ زندگی‌نامه و خاطرات سردار عارف شهید حاج علی محمدی‌پور | طاقچه
تصویر جلد کتاب برای قاتلم؛ زندگی‌نامه و خاطرات سردار عارف شهید حاج علی محمدی‌پورsubscriptionAvailable

کتاب برای قاتلم؛ زندگی‌نامه و خاطرات سردار عارف شهید حاج علی محمدی‌پور

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۵۱ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
pz
۸۲
«ای برادر عرب که به دنبال من می‌گردی تا گلوله‌ات را در سینه‌ام بنشانی و مرا شهید کنی. بدان که تو، حالا دنبال من می‌گردی، اما روز قیامت، من به دنبال تو خواهم گشت! با این تفاوت که تو دنبال من می‌گردی که مرا بکشی و من به دنبال تو خواهم گشت تا تو را شفاعت کنم.»
s.latifi
۳۹
تمام کسانی که در طول تاریخ منشأ تأثیر بوده و در دوستان و اطرافیان خود اثر گذاشتند، یک ویژگی مهم داشتند و آن اینکه بسیار اهل مطالعه بودند. آن هم کتاب‌هایی که بتواند در مسیر زندگی آن‌ها را یاری کند.
خاک‌پای‌دوست‌داران‌خدا
۲۱
اما عبارت عجیبی که او برای قاتل خود، در وصیت نامه‌اش آورد، تعجب همگان را برانگیخت. مگر می‌شود انسانی این‌گونه عمل کند؟! عبارتی که حاج قاسم، در عملیات آزادسازی بوکمال سوریه در جمع مدافعان حرم به آن اشاره کرد و گفت: ما حتی با دشمن خود مهربان هستیم. ما شاگردان چنین مکتبی هستیم. اما عبارات عجیب حاج علی محمدی‌پور: «ای برادر عرب که به دنبال من می‌گردی تا گلوله‌ات را در سینه‌ام بنشانی و مرا شهید کنی. بدان که تو، حالا دنبال من می‌گردی، اما روز قیامت، من به دنبال تو خواهم گشت!
خاک‌پای‌دوست‌داران‌خدا
۱۴
با این تفاوت که تو دنبال من می‌گردی که مرا بکشی و من به دنبال تو خواهم گشت تا تو را شفاعت کنم.» حاج قاسم سلیمانی حتی در کنگره کرمان شناسی اشاره‌ای به همین قسمت وصیت حاج علی کرد و گفت: این عبارات را سال‌ها قبل، برای مرحوم آیت‌الله مشکینی خواندم. ایشان بعد از شنیدن وصیت حاج علی، یک ربع ساعت اشک ریختند و گفتند: این کلام و این حالت، برای اولیای خاص خداست.
mb
۱۴
. وقت نماز شد. حسین نمازش را با صوتی حزین و دلی شکسته خواند. گویی خدا در مقابلش ایستاده و او را مشاهده می‌کند. بعد من ایستادم به نماز. در قنوت از خدا خواستم یقینم را زیاد کند. خیلی دوست داشتم مثل حسین اهل یقین شوم. پس از اتمام نماز دیدم حسین از دور به من نگاه می‌کند و می‌خندد! پرسیدم: چیزی شده!؟ گفت: می‌خواهی یقینت زیاد شود؟! با تعجب نگاهش کردم
مصطفی
۱۴
امشب شبی است که بهشتی‌ها اگر ضعف نشان بدهند، جهنمی می‌شوند و جهنمی‌ها اگر همت به خرج بدهند، بهشتی می‌گردند. هر جا گیر کردید، هر جا فشار دشمن زیاد شد، بگویید یاحسین! مطمئن باشید که سرور شهیدان حاضر است و کمک تان می‌کند.»
montazer313
۱۳
می‌گویند انسان‌های بزرگ، در دوران کودکی و نوجوانی، باسختی‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند. آن‌ها از مشکلات فرار نمی‌کنند، بلکه برای حل مشکلات، تلاش می‌کنند. علی از همان بچگی اهل کار بود، از بیکاری بدش می‌آمد، می‌رفت درو می‌کرد، خرمن می‌کوبید، درخت قلمه می‌زد، زمین را شخم می‌زد. نشد درختی بکارد و آن درخت نگیرد. دستش خیلی خوب بود، با آن سن کمش، شب‌ها برای آبیاری می‌رفت سر زمین، از تاریکی و تنهایی نمی‌ترسید. علی بچه فهمیده و فعالی بود. همیشه دلش می‌خواست کار بکند، اصلاً از کار واهمه نداشت،
گمنام
۱۱
یکی از آن‌ها گفت آن بسیجی اصلاً خانه‌ای ندارد که بتواند شما را به آنجا ببرد، پرسیدم پس کجا زندگی می‌کند؟ گفت توی پایگاه بسیج، گفتم چرا آنجا؟ چرا با پدر و مادرش زندگی نمی‌کند؟ گفت پدرش مرده و مادرش هم ازدواج کرده و رفته دنبال زندگی خودش
montazer313
۱۱
تمام کسانی که در طول تاریخ منشأ تأثیر بوده و در دوستان و اطرافیان خود اثر گذاشتند، یک ویژگی مهم داشتند و آن اینکه بسیار اهل مطالعه بودند. آن هم کتاب‌هایی که بتواند در مسیر زندگی آن‌ها را یاری کند.
خاک‌پای‌دوست‌داران‌خدا
۵
در سال ۶۳ هنگام عملیات بدر، فرمانده گروهان بود. سپس جانشین گردان شد. حاج علی عاشق حضرت صدیقه طاهره بود. در سال ۱۳۶۴ از سوی حاج قاسم سلیمانی به فرماندهی گردان ۴۱۲ حضرت زهرا (س) در لشکر ثارالله منصوب شد.
ام‌البنین
۳
«ای برادر عرب که به دنبال من می‌گردی تا گلوله‌ات را در سینه‌ام بنشانی و مرا شهید کنی. بدان که تو، حالا دنبال من می‌گردی، اما روز قیامت، من به دنبال تو خواهم گشت! با این تفاوت که تو دنبال من می‌گردی که مرا بکشی و من به دنبال تو خواهم گشت تا تو را شفاعت کنم.»
ام‌البنین
۳
می‌گویند انسان‌های بزرگ، در دوران کودکی و نوجوانی، باسختی‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند. آن‌ها از مشکلات فرار نمی‌کنند، بلکه برای حل مشکلات، تلاش می‌کنند.
مآه
۳
وقتی عملیات شروع نشده بود، دو تا از بچه‌ها رفتند پیش حاجی، گفتند برای خداحافظی از بچه‌های گردان همجوار، می‌خواهیم به آنجا برویم. حاجی گفت: «اشکالی ندارد، بروید.» آن‌ها گفتند: «فاصله ما با گردان آن‌ها، چند کیلومتر است، احتیاج به ماشین داریم.» حاجی گفت: «شما می‌خواهید بروید و از دوستانتان خداحافظی کنید این یک کار شخصی است، برای چنین کاری من نمی‌توانم ماشین بیت المال را در اختیارتان بگذارم. فقط حق دارید پیاده بروید.»
رضوان
۲
انقلاب اسلامی حق است، من از همه انتظار دارم که پشتیبان حق باشند... از مردم پشت جبهه می‌خواهم که بی‌تفاوت نباشند، این بچه‌هایی که جانشان را گرفته‌اند کف دستشان و به سوی شهادت می‌روند، به خاطر آن‌هاست که این کار را انجام می‌دهند... جوانان باید جبهه‌ها را پر کنند و ...
mb
۲
هر روز او را می‌بردند حمام آب سرد، بعد، با تیغ تاول‌ها را می‌بریدند! شنیدن این مطلب سخت است چه رسد به تحمل این وضعیت.
shariaty
۲
یک ویژگی خاصی در حاج علی وجود داشت که در بیشتر فرماندهان دلاور دوران جنگ دیده می‌شد. آن هم ارادت خاص به وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا (س) بود.
mb
۲
وقتی در کنار سیم‌های خاردار، راه رزمندگان بسته شد، حسینعلی خود را بر روی سیم‌ها انداخت و پلی شد برای عبور رزمندگان.
mb
۲
هرزمان او را می‌دید، با روی باز از او استقبال می‌کرد. آن‌ها در پایان راه دنیایی نیز در کنار هم بودند. وقتی در کنار سیم‌های خاردار، راه رزمندگان بسته شد، حسینعلی خود را بر روی سیم‌ها انداخت و پلی شد برای عبور رزمندگان.
میثم
۲
واقعاً عجیب بود. ما یک پیرمرد داشتیم بنام دهقانی، سابقه طولانی جهاد داشت. حتی سابقه مبارزات سیاسی قبل از انقلاب داشت. هم پدر شهید بود و هم برادر شهید. او هر وقت می‌خواست قسم بخورد، به جان حاج علی محمدی قسم می‌خورد. یعنی این قدر نسبت به حاج علی مشتاق و مجذوب بود. وقتی حاج علی شهید شد، او یک حالت روانی پیدا کرد! اصلا آرام و قرار نداشت. بعد از جنگ هم که به کرمان آمد، اصلاً نمی‌توانست خود را کنترل کند و یک حالت خاصی پیدا کرده بود. این‌قدر حاج علی بر نیروهایش تأثیر داشت.
کاربر ۴۷۲۱۶۸۴
۲
بچه‌های هم سن او دنبال بازی بودند. کاری به کتاب و این جور چیزها نداشتند، اما علی تشنه خواندن بود. تشنه‌ای که هر چه بیشتر می‌خواند، تشنگی‌اش بیشتر می‌شد. ما خوشحال بودیم که خداوند چنین بچه‌ای نصیب‌مان کرده است.
nasim
۱
حتی زمانی که در جبهه بود، آنجا هم اهل مطالعه بود. کتاب‌های مختلفی می‌خواند تا بفهمد یک فرمانده چه کارهایی باید انجام دهد. لذا بیشتر رزمندگان گردان او می‌گفتند: حاج علی فرماندهی نمی‌کرد. بلکه گردان را رهبری می‌کرد. ما حاضر بودیم برای دستورات او جان بدهیم.
mb
۱
از پای تپه نهر آبی می‌گذشت. حاجی داخل نهر شد، غسل کرد و دوباره راه افتاد، اگر قبلاً او را کنار دز ندیده بودم که چگونه به آب زد، فکر می‌کردم یخ خواهد زد. هوا خیلی سرد بود، اما می‌دانستم که سرما چیزی نیست که بتواند حاجی را از پا بیندازد، شاید فقط می‌توانست بر درد زخم‌ها بیفزاید. بعد حاجی به سنگری رسید و داخل آن رفت، معلوم بود که قبلاً آن را کنده و هر شب می‌آید و از آن استفاده می‌کند. ایستادم ببینم چه کار می‌کند، دیدم مشغول نماز و نیایش شد. چنان خلوتی با خدا ایجاد کرد که گویی خودش هست و خدا... تازه آن موقع بود که فهمیدم حاجی برای چه هر شب از مقر دور می‌شود، آن سنگر، سنگر نماز حاجی بود.
shariaty
۱
حتی وقتی شهید شد، بلوز و شلوار سربازی را نگه داشته بود، همیشه سعی می‌کرد کمترین استفاده را از امکانات دولتی و بیت المال بکند.
mb
۱
گفتم: پسرم تو چطور شهیدی هستی که حاجت همه را می‌دهی ولی مرا شفا نمی‌دهی؟! همان شب وقتی به خواب رفتم، در عالم رویا دیدم حاج علی اومد پیشم. گفت: بابا سلام. وادی السلام با دوستانم بودم که به من گفتند شما با من کار دارید. آمدم خدمتتان. گفتم: بابا زانوم درد می‌کنه. علی دستی کشید روی پام وگفت: این از زانویتان. پدر جان دیگر چه کاری با من دارید؟
کاربر ۱۹۸۸۶۵۶
۱
«ای برادر عرب که به دنبال من می‌گردی تا گلوله‌ات را در سینه‌ام بنشانی و مرا شهید کنی. بدان که تو، حالا دنبال من می‌گردی، اما روز قیامت، من به دنبال تو خواهم گشت! با این تفاوت که تو دنبال من می‌گردی که مرا بکشی و من به دنبال تو خواهم گشت تا تو را شفاعت کنم.»
کتابدوست
۱
می‌گویند انسان‌های بزرگ، در دوران کودکی و نوجوانی، باسختی‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند. آن‌ها از مشکلات فرار نمی‌کنند، بلکه برای حل مشکلات، تلاش می‌کنند. علی از همان بچگی اهل کار بود، از بیکاری بدش می‌آمد، می‌رفت درو می‌کرد، خرمن می‌کوبید، درخت قلمه می‌زد، زمین را شخم می‌زد. نشد درختی بکارد و آن درخت نگیرد. دستش خیلی خوب بود، با آن سن کمش، شب‌ها برای آبیاری می‌رفت سر زمین
کتابدوست
۱
نمی دانید چه وضعیتی داشت. حاجی مدتی در همان بیمارستان بستری بود. هر روز او را می‌بردند حمام آب سرد، بعد، با تیغ تاول‌ها را می‌بریدند! شنیدن این مطلب سخت است چه رسد به تحمل این وضعیت. دم عید بود، گاهی می‌نشستم کنار پنجره، به حیاط و خیابان زُل می‌زدم، فکر می‌کردم آن‌هایی که در این روزها دنبال خرید و جور کردن وسایل عید هستند، می‌توانند تصور کنند بسیاری از بهترین بچه‌های این آب و خاک، چقدر درد می‌کشند و در چه شرایطی زندگی می‌کنند؟»
ام‌البنین
۱
همه می‌دانستند سخنانی که از دل براید همیشه بر دل‌ها خواهد نشست.
Fatemeh Akbarnejad24
۱
دست انداخت دور گردنم، صورتم را بوسید، گفت: «اگر شهید شدم، گریه نکن» گفتم: «چشم!» گفت: «نمی خواهم دشمنان اسلام، گریه تو را ببینند» گفتم: «نمی گذارم ببینند.» این‌ها را گفت و خداحافظی کرد و رفت. آذرماه ۱۳۶۵ بود که برای آخرین بار راهی جبهه شد... حالا هر وقت می‌خواهم گریه کنم، میروم صحرا، کویر گریه مرا خیلی دیده است، می‌نشینم توی همان اتاقکی که با هم نشسته بودیم، احساس می‌کنم علی در کنارم نشسته، احساس می‌کنم او را می‌بینم، احساس می‌کنم صدای او را می‌شنوم.
Fatemeh Akbarnejad24
۱
وقتی دید نگاهش می‌کنیم، باخوشحالی گفت: «این عملیات، برای من آخرین عملیات خواهد بود، من دیگه بر نمی‌گردم.» خیلی خوشحال بود، انگار می‌خواستند تمام دنیا را به او بدهند. گفت: «خواب دیدم پرچمی را داده‌اند به دستم، من پرچم را می‌برم تا برسانم به دژ؛ ولی به آن نمی‌رسم. می‌دانم که نرسیده به دژ شهید خواهم شد، عملیات سختی در پیش داریم، عملیاتی که از زندان دنیا رهایم خواهد کرد.