جملات زیبای کتاب وحشی بافقی | طاقچه
تصویر جلد کتاب وحشی بافقی
off

کتاب وحشی بافقی

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۴۱ رأی)
انتشارات: 
طاقچه
بیسیمچی
۲۰۸
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم
بیسیمچی
۱۶۸
گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار ای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی
جیمی جیم
۱۶۰
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
هانی
۱۴۷
مرا دیوانه کرد این درس خواندن نمی‌دانم چه می‌خواهید از من
اِیْ اِچْ|
۱۴۲
چه غصه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو خدا ترا به کسی یارب آشنا نکند
اِیْ اِچْ|
۱۳۹
گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت خندید و گفت من به تو کاری نداشتم
بیسیمچی
۱۲۶
روزی که نماند دگری بر سر کویت دانی که ز اغیار وفادار ترم من
اِیْ اِچْ|
۱۱۹
ما را چه بی‌گناه گرفتار کرده‌ای
-Dny.͜.
۱۱۶
من بودم و دل بود و کناری و فراغی این عشق کجا بود که ناگه به میان جست
golab
۸۷
آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من
ᶜʳᶻ
۷۵
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
...💙
۶۴
بیش از این ما صبر نتوانیم آن ایوب بود
مـَه‌سـا
۶۴
دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم
بیسیمچی
۶۱
آزاد کن ز راه کرم گر نمی‌کشی ما را چه بی‌گناه گرفتار کرده‌ای
بیسیمچی
۶۰
هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای درد محبت است که درمان پذیر نیست
بیسیمچی
۶۰
هر روز تو عید باد و نوروز
بیسیمچی
۵۹
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
بیسیمچی
۵۷
مجروح را جراحت و بیمار را مرض عشاق را مفارقت یار می‌کشد
-Dny.͜.
۵۶
شوق می‌گوید که آسان نیست بی او زیستن صبر می‌گوید که باکی نیست گو دشوار باش
🍃🌷🍃
۵۵
مرا دیوانه کرد این درس خواندن نمی‌دانم چه می‌خواهید از من به یکدیگر دریدی دفتر خویش که این مکتب نمی‌خواهم از این بیش
اِیْ اِچْ|
۵۳
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
اِیْ اِچْ|
۵۲
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
-Dny.͜.
۵۰
ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کن خوب می‌گویی ولی او را نمی‌دانی هنوز
-Dny.͜.
۴۹
چه غصه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو خدا ترا به کسی یارب آشنا نکند
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۴۷
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
اسطوره
۴۷
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
B-vafa
۴۴
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را
آرام
۴۴
امتحان صبر خود کردم شکیبایم هست
اِیْ اِچْ|
۴۳
این خانهٔ اندوه را بگذار تا ویران کند
اِیْ اِچْ|
۴۱
خمش کن صابر ازین گفت پرپیچ که دنیا نیست غیر از هیچ در هیچ