جملات زیبا از متن کتاب وحشی بافقی | طاقچه
تصویر جلد کتاب وحشی بافقی
off

کتاب وحشی بافقی

۴.۵(از ۱۴۷ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
طاقچه
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم
بیسیمچی
۲۱۳
گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار ای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی
بیسیمچی
۱۷۵
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
جیمی جیم
۱۶۳
مرا دیوانه کرد این درس خواندن نمی‌دانم چه می‌خواهید از من
هانی
۱۵۶
چه غصه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو خدا ترا به کسی یارب آشنا نکند
اِیْ اِچْ|
۱۴۶
گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت خندید و گفت من به تو کاری نداشتم
اِیْ اِچْ|
۱۴۰
روزی که نماند دگری بر سر کویت دانی که ز اغیار وفادار ترم من
بیسیمچی
۱۲۷
ما را چه بی‌گناه گرفتار کرده‌ای
اِیْ اِچْ|
۱۲۰
من بودم و دل بود و کناری و فراغی این عشق کجا بود که ناگه به میان جست
-Dny.͜.
۱۲۰
آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من
golab
۹۱
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
ᶜʳᶻ
۷۶
بیش از این ما صبر نتوانیم آن ایوب بود
...💙
۶۵
دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم
مـَه‌سـا
۶۵
آزاد کن ز راه کرم گر نمی‌کشی ما را چه بی‌گناه گرفتار کرده‌ای
بیسیمچی
۶۲
هر روز تو عید باد و نوروز
بیسیمچی
۶۱
هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای درد محبت است که درمان پذیر نیست
بیسیمچی
۶۰
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
بیسیمچی
۵۹
مجروح را جراحت و بیمار را مرض عشاق را مفارقت یار می‌کشد
بیسیمچی
۵۷
شوق می‌گوید که آسان نیست بی او زیستن صبر می‌گوید که باکی نیست گو دشوار باش
-Dny.͜.
۵۶
مرا دیوانه کرد این درس خواندن نمی‌دانم چه می‌خواهید از من به یکدیگر دریدی دفتر خویش که این مکتب نمی‌خواهم از این بیش
🍃🌷🍃
۵۶
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
اِیْ اِچْ|
۵۳
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
اِیْ اِچْ|
۵۲
چه غصه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو خدا ترا به کسی یارب آشنا نکند
-Dny.͜.
۴۹
ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کن خوب می‌گویی ولی او را نمی‌دانی هنوز
-Dny.͜.
۴۹
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۴۸
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
اسطوره
۴۸
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را
B-vafa
۴۴
امتحان صبر خود کردم شکیبایم هست
آرام
۴۴
این خانهٔ اندوه را بگذار تا ویران کند
اِیْ اِچْ|
۴۳
خمش کن صابر ازین گفت پرپیچ که دنیا نیست غیر از هیچ در هیچ
اِیْ اِچْ|
۴۲