"قار و قار و قار، هر روز میرم سرکار، میخورم باقالیها رو، چه خوبه روزگار!"
با اینکه کلاغ فکر میکرد روزگار خوش نصیبش شده، ولی ابولی تا اون حرفارو شنید دلش شکست و تصمیم گرفت به آقا کلاغه درسی بده تا بفهمه برای بدست آوردن روزگار خوش، نباید روزگار دیگران رو ناخوش کنه.