جملات زیبای کتاب پایان شاد؛ گزیده‌ای از داستان‌های معاصر روسیه | طاقچه
تصویر جلد کتاب پایان شاد؛ گزیده‌ای از داستان‌های معاصر روسیهsubscriptionAvailable

کتاب پایان شاد؛ گزیده‌ای از داستان‌های معاصر روسیه

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۴ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ایران آزاد
۳
او می‌گوید: « به زانویت دست بزن. » دست می‌زنم. می‌پرسد: « چه احساسی داری؟ » می‌گویم: « احساسِ زانو! » او می‌گوید: « آنجا استخوان است. درون تو اسکلت هست. اسکلت واقعی. می‌فهمی؟ مانند توی فیلم‌های مسخره‌ی شما. مثل توی قبرستان. آن اسکلت مال توست. مال خود خودت. یک روز لُخت می‌شود و هیچ کس نمی‌تواند این مسئله را تغییر دهد. باید تا وقتی اسکلت درون ماست، به هم رحم کنیم. فهمیدی؟ » می‌گویم: « همه چیز واضح است. اسکلت درونِ ماست، یعنی همه چیز مرتب است. » آکتیابرینا میخایلوونا لبخند می‌زند و می‌گوید: « آفرین، البته مردن اصلاً ترسناک نیست. مانند برگشتن به خانه است. مثل بچگی‌ها. تو بچه که بودی، دوست داشتی مسافرت بروی؟ »
کاربر ۲۲۱۰۱۸۲
۱
ما مانند مگس، مذبوحانه به شیشه کوبیده می‌شدیم و حتی صدای ضربه خوردنمان را می‌شنیدیم؛ اما هیچ راهی پیدا نکردیم.
Nima Alikhaani
۱
می‌گوید: « به زانویت دست بزن. » دست می‌زنم. می‌پرسد: « چه احساسی داری؟ » می‌گویم: « احساسِ زانو! » او می‌گوید: « آنجا استخوان است. درون تو اسکلت هست. اسکلت واقعی. می‌فهمی؟ مانند توی فیلم‌های مسخره‌ی شما. مثل توی قبرستان. آن اسکلت مال توست. مال خود خودت. یک روز لُخت می‌شود و هیچ کس نمی‌تواند این مسئله را تغییر دهد. باید تا وقتی اسکلت درون ماست، به هم رحم کنیم. فهمیدی؟ »
parna
۱
پیراهنی کاملاً غیرقابل استفاده که توی کمد آویزان بود؛ برق می‌زد و خش‌خش می‌کرد و یادآورِ این بود که انسان برای خوشبختی زاده شده است
parna
۱
من عادت کرده بودم همه‌ی کارها را خودم و به تنهایی انجام دهم؛ عادت کرده بودم روی هیچ کسی حساب نکنم؛ و اگر می‌توانستم خودم، خودم را دفن کنم، حتماً همین کار را می‌کردم.
Nima Alikhaani
۰
آکتیابرینا میخایلوونا می‌گوید دلیل مشکل بچه‌ها با پدر و مادرهایشان این است که بچه‌ها فرصت دیدنِ پدر و مادرها را در سن نرمال ندارند؛ یعنی زمانی که آن‌ها این‌طوری که الان هستند، نبوده‌اند. تراژدی قضیه در این است.