جملات زیبا از متن کتاب رباعیات خیام | طاقچه
تصویر جلد کتاب رباعیات خیامsubscriptionAvailable

کتاب رباعیات خیام

۴.۵(از ۴۱۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
عمر خیام
انتشارات: 
طاقچه
categoryدسته‌بندی: 
شعر کهن

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی. هر لحظه به دام دگری پابستی؛ گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم، آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟
بیسیمچی
۶۳۷
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این
FerFerism
۳۷۰
نا آمدگان اگر بدانند که ما از دَهْر چه می‌کشیم، نایند دگر.
بیسیمچی
۲۳۰
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
蓮
۲۲۴
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
Reyhaneh Sherafat
۱۹۱
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا
my book
۱۹۱
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده‌ست این دسته که بر گردن او می‌بینی دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
"Shfar"
۱۴۶
این قافلهٔ عمر عجب می‌گذرد!
بیسیمچی
۱۱۸
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم، پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم، خیزیم و دمی زنیم پیش از دمِ صبح، کاین صبح بسی دمد که ما دَم نزنیم!
sumit
۱۱۶
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است
آبنوس'
۱۱۲
صاحب فتوی، ز تو پرکارتریم، با این‌همه مستی، از تو هشیارتریم؛ تو خونِ کسان خوری و ما خونِ رَزان، انصاف بده؛ کدام خونخوارتریم؟
H
۹۹
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی. هر لحظه به دام دگری پابستی؛ گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم، آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟
Leopold_Bloom
۹۴
گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شیر و شهد و شکر باشد پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
Farhan
۹۳
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
FerFerism
۸۷
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
Porseshgar
۷۵
ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
Setak
۷۰
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز، تا زو طلبم واسطهٔ عمرِ دراز، لب بر لب من نهاد و می‌گفت به راز: می خور، که بدین جهان نمی‌آیی باز!
ATLAS
۶۸
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این
Husayn Parvarde
۶۴
می نوش که عمریکه اجل در پی اوست آن به که به خواب یا به مستی گذرد
بیسیمچی
۵۷
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی. هر لحظه به دام دگری پابستی؛ گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم، آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟
jacob.bayat
۵۷
از آمدنم نبود گردون را سود، وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛ وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود، کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!
mohsen
۵۵
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم
"Shfar"
۵۵
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
مقداد نوخاصی
۵۱
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
"Shfar"
۵۱
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده‌ست این دسته که بر گردن او می‌بینی دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۴۷
نا آمدگان اگر بدانند که ما از دَهْر چه می‌کشیم، نایند دگر.
plato
۴۶
چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
علیرضا
۴۴
ای بس که نباشیم و جهان خواهد‌بود، نی نام زِ ما و نه نشان خواهد‌بود؛ زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خَلَل، زین پس چو نباشیم همان خواهد‌بود.
بیسیمچی
۴۱
این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد
شَفَق؛
۴۱
خوش باش دمی که زندگانی اینست
KhodaDaily
۴۱