
وقار
۱
« مواظب باش. »
کنان لبخند میزند. اینکه هنوز زنش این کلمات را به زبان میآورد بیشتر مایهٔ آرامشش میشود تا مفهوم آنها.
وقار
۰
آفتاب همانسان از لا به لای درختان میتابید که از لا به لای پردههای تور، و همین او را یاد مادربزرگش انداخت و اشک از گونههایش سرازیر شد. نه به خاطر مادربزرگش که آن وقتها خیلی هم زنده و سرحال بود که به این سبب که حس میکرد خوشبختیای فراگیر زنده است، حظی که قطعیت به پایان رسیدنش، آن را نیرومندتر میساخت.
وقار
۰
اما نانی که دراگان به خانه میآورد، وجودش را ضروری میکند و سقفی که آنها بالای سر او میگذارند، آنجا به دامش میاندازد.