« مواظب باش. »
کنان لبخند میزند. اینکه هنوز زنش این کلمات را به زبان میآورد بیشتر مایهٔ آرامشش میشود تا مفهوم آنها.
وقار
آفتاب همانسان از لا به لای درختان میتابید که از لا به لای پردههای تور، و همین او را یاد مادربزرگش انداخت و اشک از گونههایش سرازیر شد. نه به خاطر مادربزرگش که آن وقتها خیلی هم زنده و سرحال بود که به این سبب که حس میکرد خوشبختیای فراگیر زنده است، حظی که قطعیت به پایان رسیدنش، آن را نیرومندتر میساخت.
وقار
اما نانی که دراگان به خانه میآورد، وجودش را ضروری میکند و سقفی که آنها بالای سر او میگذارند، آنجا به دامش میاندازد.
وقار