آفتاب همانسان از لا به لای درختان میتابید که از لا به لای پردههای تور، و همین او را یاد مادربزرگش انداخت و اشک از گونههایش سرازیر شد. نه به خاطر مادربزرگش که آن وقتها خیلی هم زنده و سرحال بود که به این سبب که حس میکرد خوشبختیای فراگیر زنده است، حظی که قطعیت به پایان رسیدنش، آن را نیرومندتر میساخت.