پس از شش ماه که به مرخصی رفتم، وقتی وارد منزل شدم، مادرم که زن بسیار معتقدی بود گفت: مرتضی کجا بودی؟ گفتم: جبهه. گفت: راستش را بگو مسافرت بودی یا جبهه؟ شما کجا میروید به اسم جبهه؟ دنبال کاسبی هستید؟ مشهد میروید؟ چه میکنید؟ گفتم: نه مادر. ما جبهه میرویم. جای دیگری نیستیم. گفت: چرا بچههای خواهر و برادر من آمدند جبهه و بیست روز نشده شهید شدند اما شماها چند ماه است جبههاید و یک تیر هم نخوردهاید؟ من هم علاقه دارم یکی از بچههایم را در راه خدا تقدیم کنم و مادر شهید شوم. اینکه شما همیشه سالماید، یا جبهه نمیروید و یا این که شیر من ایرادی داشته است وگرنه حتماً یکی از شما شهید میشد.