
٪۴۰
m.shehneh Sh
۲۷
پس از شش ماه که به مرخصی رفتم، وقتی وارد منزل شدم، مادرم که زن بسیار معتقدی بود گفت: مرتضی کجا بودی؟ گفتم: جبهه. گفت: راستش را بگو مسافرت بودی یا جبهه؟ شما کجا میروید به اسم جبهه؟ دنبال کاسبی هستید؟ مشهد میروید؟ چه میکنید؟ گفتم: نه مادر. ما جبهه میرویم. جای دیگری نیستیم. گفت: چرا بچههای خواهر و برادر من آمدند جبهه و بیست روز نشده شهید شدند اما شماها چند ماه است جبههاید و یک تیر هم نخوردهاید؟ من هم علاقه دارم یکی از بچههایم را در راه خدا تقدیم کنم و مادر شهید شوم. اینکه شما همیشه سالماید، یا جبهه نمیروید و یا این که شیر من ایرادی داشته است وگرنه حتماً یکی از شما شهید میشد.
منتظر
۱۴
جنگ نسیمی از رحمت الهی بود چون در طی آن بسیاری توانستند خود را به کمال انسانیت و اوج بندگی خدا برسانند
Ali Vojdani
۱۴
عبدالحسین ماجرا را اینطور بیان کرد:
وقتی لو رفتیم، به حضرت زهرا (س) متوسل شدم. ناگهان دیدم حضرت زهرا (س) آمدند و در حالتی که روپوش سفیدی روی صورتشان انداخته بودند و چادر سفیدی به سر داشتند، به من فرمودند: عبدالحسین غصه نخور. شما سربازان فرزندم مهدی هستید. شما بر حقید. سپس همین ۵۰ قدم به راست و ۴۰ متر به جلو را فرمودند و بعد گفتند: آیه وَ ما رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَ لکنَّ اللهَ رَمیرا بخوان. به خدا توکل کنید و حمله کنید. من و فرزندم هستیم و شما را کمک میکنیم. شما هر کجا ما را بخوانید ما با شما هستیم.
m.shehneh Sh
۱۳
من آر پی جی زن بودم و دو کمکی داشتم. یکی بسیجی و یکی سرباز ارتشی که به خاطر ادغام با ارتش همراهم بود. همانجا کمکی بسیجی گفت: رفیق ما نماز مغرب و عشایش را نخواند. از او بپرس چرا نماز نخوانده؟ من از او که اسمش حسین و اهل تبریز بود پرسیدم: حسین آقا نماز مغرب و عشا را خواندی؟ گفت: نه. گفتم: چرا؟ گفت: من اصلاً نماز نمیخوانم. گفتم: میدانی اگر از اینجا بلند شویم معلوم نیست زنده بمانیم. و اگر کشته شدی اولین سؤالی که از تو میپرسند دربارۀ نماز است. میگویند: ما سَلَککمْ فی سَقَرَ. قالُوا لَمْ نَک مِنَ الْمُصَلِّینَ.
حسین کمی شرمنده شد و گفت: حقیقتش
منتظر
۱۱
راه شهیدان ما راه امام حسین (ع) است. و راه رهبر ما راه مولا علی (ع) و فرزند گرامیاش امام حسین (ع)
m.shehneh Sh
۱۰
اما به جاست به یک نکته توجه کنیم:
عراقیها در هجوم به کویت در کمتر از یک روز، فاصلۀ بصره تا کویت را که بالغ بر ۱۲۰ کیلومتر بود طی کرده و آن کشور را به اشغال خود درآوردند. به طوری که هیچ اثری از شیوخ کویت باقی نگذاشتند.
اللّٰهم صل علی محمد و آل محمد
۱۰
دلا یاران سه قسمند گر بدانی
زبانیاند و نانیاند و جانی
به نانی نان بده از در برانش
نوازش کن به یاران زبانی
و لیکن یار جانی را نگهدار
به جانش جان بده تا میتوانی
m.shehneh Sh
۹
جای بسی شکر به درگاه پروردگار متعال دارد. چرا که از ثمرات آن تاثیر گذاری بر نسل خروشان سوم انقلاب است. کسانی چون شهید ولایت، محسن حججی که علاوه بر مطالعۀ کامل، به دفعات به آن مراجعه و بخشهایی از آن را بارها از نظر گذرانید. و نیز دوستانش را در مطالعۀ آن ترغیب و تشویق نمود.
m.shehneh Sh
۷
جای بسی شکر به درگاه پروردگار متعال دارد. چرا که از ثمرات آن تاثیر گذاری بر نسل خروشان سوم انقلاب است. کسانی چون شهید ولایت، محسن حججی که علاوه بر مطالعۀ کامل، به دفعات به آن مراجعه و بخشهایی از آن را بارها از نظر گذرانید. و نیز دوستانش را در مطالعۀ آن ترغیب و تشویق نمود.
Ali Vojdani
۷
بار خدایا دلم میخواهد حسین (ع) را در حالی زیارت کنم که بدنم در راه دین تو تکه تکه شده باشد. خدایا دلم میخواهد حسین (ع) را در حالی زیارت کنم که هر تکه بدنم ندای هل من ناصر ینصرنی را فریاد زنان لبیک گوید.
Jaber_313
۵
جنگ ما جنگ با ابرقدرتهای شرق و غرب نیست. جنگ ما جنگ مکتب ماست علیه تمامی ظلم و جور.
Bookworm
۵
مشکل ما این است که خود و افکارمان را ملاک و مبنا گرفتهایم و میخواهیم با این مقیاس نارس و معیوب به پاسخ صحیح برسیم. و حال آنکه واقعیت و حقیقت را باید به گونه دیگری پیدا کرد.
Zeinab
۴
ما میگوییم تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم.
Zeinab
۴
تصمیم گرفته شد که عملیات را با همین امواج خروشان شروع کنیم. آن هم با رمز یا فاطمة الزهرا.
حالا چرا این رمز را انتخاب کردیم؟ ما در سختترین عملیاتها به حضرت زهرا (س) پناه میبردیم. آنجا که کار مشکل میشد پناه ما حضرت زهرا بود. و میدانستیم اگر عنایت حضرت زهرا (س) باشد عنایت خدا، عنایت رسول خدا، و عنایت امیرالمؤمنین و اولادشان را هم داریم.
zhraa
۳
زمانی که قدم اول را در این راه برداشتم به نیت لقای خدا و شهادت بود. امروز بعد از گذشت این مدت راغبتر شدهام که این دنیا محلی نیست که دلی هوای ماندن در آن را بنماید.
Zeinab
۳
نکته قابل تأمل و دقت در آثار بهجا مانده از شهدای گرانقدر همسوئی انگیزه، سیره، هدف و آرزوی آنان بود. و با آنکه هر کدام از این رستگاران پرفروغ متعلق به شهر و روستایی بودند اما فطرتهای پاک، همه را یک صدا و یک قلب به سوی یک نقطه جذب میکرد.
Zeinab
۳
این عزیز بعدها در عملیات به شهادت رسید و جنازهاش هم پیدا نشد. تا اینکه سالیان بعد پیکر مطهرش به دست خانوادهاش رسید.
پس از شهادتش وقتی به خرمآباد رفتیم تا در مراسم او شرکت کنیم پدرش گفت: من به طور جدّی از رفتن او به جبهه ممانعت میکردم. و اصلاً طاقت دوری او را نداشتم. فکر میکردم اگر شهید شود نمیتوانم تاب بیاورم. اما وقتی شهید شده بود در حالیکه هنوز خبر شهادتش را به من نداده بودند، مثل این که آبی روی قلبم ریخته شد. حس کردم خداوند دنیایی از مقاومت به من داده است.
Zeinab
۳
با حال منقلب گفت: به خود امام حسین (ع) قسم، ابا عبدالله الحسین مرا پذیرفتند و فرمودند: شهید میشوی. حتی محل شهادت و نحوۀ شهادتم را هم به من فرمودند.
با شنیدن این جملات حال عجیبی به من دست داد و اشکم جاری شد. جواد گفت: میخواهی بالاتر از آن را هم بگویم. گفتم: بگو. گفت: شما در مجلس من سخنرانی میکنی. تا این را گفت، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و به شدت گریستم. انگشتانم را در بین انگشتانش کردم و او را در آغوش گرفتم و گفتم: جواد به دادم برس. من خیلی بیچارهام. مبادا فردای قیامت مرا رها کنی. گفت: به یک شرط. گفتم: چه شرطی؟ گفت: وقتی روی منبر اسم مرا بردی این جمله را از طرف من به برادرانم و مردم بگو که جواد یوسفیان در لحظۀ آخری که میخواست به خط برود، گفت: فردای قیامت سر پل صراط میایستم و اگر سیلی به صورت قرآن و امام زده باشید از شما نمیگذرم. این را گفت و سوار اتوبوس شد.
Ali Vojdani
۳
اگر جنازهای از من آوردند، دوست دارم روی سنگ قبرم بنویسید: یا زهرا علیها السلام.
Ali Vojdani
۳
مَن کان باذلاً فینا مُهجَتهُ ومُوطّناً علی لقاءِ اللهِ نَفسه فَلْیرحلْ مَعنا فانَّنی راحلٌ مُصْبحاً ان شاءاللهُ تَعالی.
shariaty
۳
شهید عبدالحسین برونسی در وصیتنامهاش مینویسد:
فرزندانم! خوب به قرآن گوش کنید و خودتان را به قرآن متصل کنید و این کتاب آسمانی را سرمشق زندگیتان قرار بدهید. باید از قرآن استمداد کنید و باید از قرآن مدد بگیرید و متوسل به امام زمان باشید.
Jaber_313
۳
خُلقت جا بیاد صلوات بفرست.
Zeinab
۲
. امام عزیزی که به صراحت هدف ملت ما را در جنگ چنین بیان فرمود:
جنگ امروز ما، جنگ با عراق و اسرائیل نیست. جنگ ما جنگ با عربستان و شیوخ خلیج فارس نیست. جنگ ما جنگ با مصر و اردن و مراکش نیست. جنگ ما جنگ با ابرقدرتهای شرق و غرب نیست. جنگ ما جنگ مکتب ماست علیه تمامی ظلم و جور. جنگ ما جنگ اسلام است علیه تمامی نابرابریهای دنیای سرمایهداری کمونیزم ... .
این جنگ جنگ اعتقاد است. جنگ ارزشهای اعتقادی ـ انقلابی علیه دنیای کثیف زور و پول و خوشگذرانی است. جنگ ما جنگ قداست، عزّت و شرف و استقامت علیه نامردمیهاست
Zeinab
۲
پدر و مادر گرامی! این را بدانید، اگرچه ما رفتیم و شهید شدیم، ولی خون ما باعث پیروزی اسلام و باز شدن راه کربلا خواهد شد. و شما ان شاء الله قبر امام حسین (ع) را به جای ما زیارت کنید... . پدر و مادر گرامی! اگر چه ما شهید میشویم و ترکش خمپارهها فرق ما را میشکافد، از علیاکبر بالاتر نیستیم و اگر بدنمان در زیر تانکهای دشمن قطعهقطعه شود، از امام حسین (ع) بالاتر نیستیم بلکه پیرو او هستیم.
montazer313
۲
شهید سید ابوالفضل رضوی در تمسک به سیره اهلبیت (ع) بسیار کوشا بود. این بزرگوار در عملیات والفجر ۴ به شهادت رسید. او حتی در مسواک زدن هم به پیروی از ائمه، قبل از هر نماز مسواک میزد. در پیشی گرفتن در سلام و هر کار خرد و کوچکی به دنبال سیره و روش اهلبیت (ع) بود. مثلاً شنیده بود حضرت علی (ع) هیچگاه بعد از طلوع فجر از خواب بیدار نشده بودند. به همین خاطر تلاش میکرد همیشه قبل از اذان صبح بیدار شود. حتی پس از رزمهای شبانه وقتی به آسایشگاه برمیگشتیم و میخوابیدیم او مقید بود قبل از اذان صبح بیدار شود. وقتی از او میپرسیدم: آقا سید چرا چنین میکنی؟ نمیگفت برای ثواب و بهشت، بلکه میگفت: شنیدهام سیرۀ اهلبیت چنین بوده است. و من هم احساس میکنم باید اینطور باشم.
fatemeh
۲
قبل از حرکت هنگامی که از زیر قرآن رد میشوید، بدانید که در حمایت قرآن هستید. این باور قلبی شما باشد. همانجا نیّت کنید که قربة الی الله بجنگید. این قرآنهای کوچکی که برادران تبلیغات به من و شما میدهند پیام دارد. به خود قرآن قسم، پیام دارد. پیام آن این است که فردا اگر به اذن خدا شهادت نصیبمان شد، این قرآنها در روز قیامت و محشر گواهی دهند که ما برای اقامه حکم حق جنگیدیم. اگر جنازۀ ما کنار دشمن افتاد و آنان جیب ما را باز کردند، بدانند که ما مسلمانیم و برای قرآن، جانمان را فدا کردهایم. مهم نیست که در این دنیا، پیکرمان روی خاک بماند و جنازهمان به خانوادهمان نرسد و مفقودالاثر بمانیم. مهم آن است که با این قرآنها، فردای قیامت، شناخته شویم. قرآن شناسنامه ماست.
fatemeh
۲
قبل از حرکت هنگامی که از زیر قرآن رد میشوید، بدانید که در حمایت قرآن هستید. این باور قلبی شما باشد. همانجا نیّت کنید که قربة الی الله بجنگید. این قرآنهای کوچکی که برادران تبلیغات به من و شما میدهند پیام دارد. به خود قرآن قسم، پیام دارد. پیام آن این است که فردا اگر به اذن خدا شهادت نصیبمان شد، این قرآنها در روز قیامت و محشر گواهی دهند که ما برای اقامه حکم حق جنگیدیم. اگر جنازۀ ما کنار دشمن افتاد و آنان جیب ما را باز کردند، بدانند که ما مسلمانیم و برای قرآن، جانمان را فدا کردهایم. مهم نیست که در این دنیا، پیکرمان روی خاک بماند و جنازهمان به خانوادهمان نرسد و مفقودالاثر بمانیم. مهم آن است که با این قرآنها، فردای قیامت، شناخته شویم. قرآن شناسنامه ماست.
کتابدار
۲
زهرایت س بگو که فرزندانت در راه هستند. بارالها! به محمّدت ص بگو که دینت در ایران ظهوری مجدد یافته است. بارالها! به مهدیات عج بگو که عاشقانت بیقراری میکنند.
Ali Vojdani
۲
گفت: مرتضی کجا بودی؟ گفتم: جبهه. گفت: راستش را بگو مسافرت بودی یا جبهه؟ شما کجا میروید به اسم جبهه؟ دنبال کاسبی هستید؟ مشهد میروید؟ چه میکنید؟ گفتم: نه مادر. ما جبهه میرویم. جای دیگری نیستیم. گفت: چرا بچههای خواهر و برادر من آمدند جبهه و بیست روز نشده شهید شدند اما شماها چند ماه است جبههاید و یک تیر هم نخوردهاید؟ من هم علاقه دارم یکی از بچههایم را در راه خدا تقدیم کنم و مادر شهید شوم. اینکه شما همیشه سالماید، یا جبهه نمیروید و یا این که شیر من ایرادی داشته است وگرنه حتماً یکی از شما شهید میشد.
مدتی گذشت تا این که من به شدت مجروح و در بیمارستان امین اصفهان بستری شدم. عصری بود که مادرم برای اولین بار به ملاقاتم آمد. ملافه را از روی بدنم کنار زد و دید تمام پای راستم در گچ و دست راستم هم قطع شده است. با چشمانی پر از اشک به طرف قبله برگشت و دستهایش را بالا برد و گفت: خدایا شکرت. همین قدر را هم قبول دارم.
Ali Vojdani
۲
در تاریکی کمی ایستادم. تا چشمم عادت کرد. دو سه نفر تو سینهکش خاکریز خوابیده بودند. یک نفر هم سر به سجده گذاشته بود و مناجات میکرد. از صدا فهمیدم که آقا مصطفی ردانیپور است. رفتم جلو و پشت سرش نشستم. باید کمی صبر میکردم تا مصطفی از حال و هوای مناجات بیرون بیاید.
پس از مدتی به مصطفی گفتم: چرا اینقدر گریه میکنی؟ اینقدر استغاثه برای چیست؟ گفت: میترسم در کاروان باشم اما با کاروان نباشم.
