نمیتونم. آشپزخونه آتیش گرفته. بدوید بدوید مامان بلند شو. پیپا بلند شو. بدو از تختت بیا بیرون.
مامان بلند شد، سرش را تکان داد، هنوز در خواب و بیداری بود. مک یکهو از جا جهید. هنک را از روی یک تخت و پیپا را از روی تخت دیگر بلند کرد. مک با عجله و پریشانی گفت: «درست میشه. السا اینها رو میبرم بیرون. تو بدو تو راهرو و بقیه رو بیدار کن.»
مامان با وحشت و دستپاچگی از تخت بیرون آمد.
ـ وای خدای من! حالا چیکار کنیم؟ بدوید بچهها. زود لباس بپوشید. من لباس هنک رو میپوشونم.
مک گفت: «نه نه وقت نداریم. بدوید بیرون. بدون لباس. بدون اسباب بازی. فقط بییییییرون.»