لوئیز گفت: «سلام دکتر خوشحال.»
لوئیز به دیجی میگفت: «دکتر خوشحال» چون همیشه لبخند میزد.
اما حالا لبخندش وارونه شده بود. او سرش را بالا آورد و به لوئیز نگاه کرد.
لوئیز تاحالا قیافهای به این ناراحتی ندیده بود. پرسید: «چی شده؟»
دیجی سرش را تکان داد. بعد دوباره سرش را پایین انداخت و با ناراحتی به راهش ادامه داد.
لوئیز گریهاش گرفت.