میگفت: «هر کس به اندازهٔ کافی کتاب بخونه، میتونه تاریخدان بشه.» میگفت: «میخوای چه کاره بشی؟ استاد؟ هر کسی میتونه بیشتر از استاد پول دربیاره.» وقتی پدرم حرف میزد من ساکت میشدم، چون میدانستم تا وقتی در رشتهٔ علوم انسانی تحصیل میکنم متعلق به خودم هستم. از نظر من، پدرم یک هنرنشناس واقعی بود. باعث خجالت او بودم و دوستانش مرا به چشم یک بازنده نگاه میکردند. میدانستم دیگر امیدی به من ندارد. این موضوع اذیتم نمیکرد؛ برایم مهم نبود که مُدرس کمدرآمدی باشم.