رویای بیداری (مدافعان حریم ۱)

دانلود و خرید رویای بیداری (مدافعان حریم ۱)

۴٫۷ از ۱۱۵ نظر
۴٫۷ از ۱۱۵ نظر

برای خرید و دانلود   رویای بیداری (مدافعان حریم ۱)  نوشته  نسرین  پرک  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
امیرعلی بیدار شده بود و دنبالم نق‌نق می‌کرد. شیشهٔ شیرش را دادم دستش. آقامصطفی گفت: «اگه بچه‌ها اذیتت کردن به این فکر نکن که بچه‌ات هستن. به این فکر کن که دو تا سرباز امام زمان تربیت می‌کنی.»
s.latifi
اوایل وقتی داخل ماشین با هم بودیم، آقامصطفی موسیقی سنتی می‌گذاشت اما بعد از یک مدت گفت: «زینب! یک چیزی میگم بازم نظر خودت مهمه. من دلم نمی‌خواد وقتم رو با هر چیزی بگذرونم. اگه قراره آهنگی گوش کنم، دوست دارم ذکر باشه. دوست دارم برام ثواب نوشته بشه. برای همین دوست دارم به‌جای این آهنگ‌ها مداحی گوش کنم.» گفتم: «منم مداحی رو بیشتر دوست دارم.» گفت: «من این آهنگ‌ها رو به‌خاطر تو می‌ذاشتم. نمی‌خواستم یک دفعه بگم آهنگ‌ها قطع، فقط مداحی!» از اون روز به بعد هر وقت داخل ماشین می‌نشستیم، مداحی گوش می‌کردیم. بعضی‌ها می‌گفتند: «شما دائم‌العزا هستین. یک‌سره مداحی! داغون نمی‌شید؟» گفتم: «روحیهٔ ما رو ببینین، روحیهٔ خودتون رو ببینین. شما که ترانه گوش می‌کنین هر روز افسرده‌این، ما که مداحی گوش می‌کنیم یک لحظه لبخند از روی لب‌هامون نمیره. یک بار نشده دارویی مصرف کنیم بگیم عصبی بودیم!»
s.latifi
وقتی از اتاق آمدند بیرون، به محافظ‌شان گفتم: «من هم برای توی سجاده‌ام یک انگشتر می‌خوام، ولی روم نمیشه بگم.» محافظ‌شون راه را باز کردند و گفتند: «آقا همسر شهید یک درخواستی دارن.» من پشت سرشان داشتم از اتاق بیرون می‌آمدم. آقا سمت من چرخیدند. گفتم: «شرمنده یک انگشتر برای تبرک می‌خوام.» ایشان با نگاهی از سر مهر فرمودند: «به شما می‌خواهم انگشتر مخصوص بدهم.» و از داخل جیب‌شان یک انگشتر زیبای شرف‌الشمس را که سورهٔ توحید روی آن حک شده بود، بیرون آوردند و سمت من گرفتند و گفتند: «روی این انگشتر دعا خواندم. مخصوص خودم است، تقدیم به شما!» آن لحظه انگار تمام دنیا را به من دادند. احساسی که در آن لحظه داشتم وصفش در قالب کلمات قابل بیان نیست.
s.latifi
اخلاق و رفتار خوب آقامصطفی و مهر و محبتش نسبت به خانواده، روی افکار آنها تأثیر گذاشته بود و باعث شده بود از اینکه در انتخاب همسر برای دخترهایشان به گزینه‌های افراد مؤمن توجهی نکرده بودند حسرت بخورند. می‌گفتند: «ما فکر می‌کردیم ازدواج با مرد مؤمن یعنی خونه‌نشینی، یعنی تارک دنیاشدن، یعنی از دوست و آشنا، از قوم و خویش و از همهٔ لذت‌های خوب زندگی بُریدن. ولی حالا که زندگی شما را می‌بینیم که چقدر شادید و همیشه در سفر هستید، به قضاوت نادرست خودمون پی می‌بریم. حالا می‌فهمیمم که ایمان مهمتر از دارایی و ثروته!»
s.latifi
«برای خدا سختی کشیدن، هم لذت داره هم ثواب!»
amir
«امروز قبل از رفتن آقامصطفی یک نفر بهش گفته بوده تو چقدر ظالمی! چرا فکر زن و بچه‌ات نیستی و هر کار دلت می‌خواد می‌کنی؟ آقامصطفی به من گفت از این حرف خیلی ناراحت شدم، نمی‌دونم چرا بعضی‌ها این همه محبتی که من به تو و بچه‌ها دارم رو نمی‌بینن؟ در عجبم اونا واقعاً درک نمی‌کنن که من به‌خاطر دشمن مشترکی که زندگی و آیندهٔ همه‌مون رو تهدید می‌کنه دارم از سر اجبار وطنم رو ترک می‌کنم و به میدون جنگ میرم؟ به من که در گرمای چهل‌پنجاه درجه، بدون امکانات زندگی می‌کنم میگن ظالم؟ من به آقامصطفی گفتم چه‌طور به خودشون اجازه میدن این‌طور صحبت کنن؟ می‌خواستی بگی این خانم‌ها خودشون بند پوتین ما رو می‌بندن!»
s.latifi
صدای نوازشگر ایشان را شنیدم: «همسر شهید!» گفتم: «منم آقا!» فرمودند: «شما مطمئن باشین پا به پای شهیدتون قدم برداشتین. هر ثوابی که ایشان توی این مسیر داشتن شما هم شریک هستین، شما با گریه و زاری می‌توانستین اونها را از مسیر و هدف برگردونید اما شما بچه‌ها را نگه داشتین و با صبوری با سختی‌ها ساختین.» ناگهان خستگی تمام سختی‌هایی که این مدت کشیده بودم، مخصوصاً این چند سال اخیر از تنم رخت بست و کلام ایشان مرهمی شد بر روی تمام زخم‌هایم.
s.latifi
نگاهی به حلقه‌ام کرد و پرسید: «چرا از بقیهٔ طلاهات استفاده نمی‌کنی؟» گفتم: «این حلقه نشونهٔ اینه که ازدواج کردم، برای همین دستم می‌کنم. دوست ندارم تو هر انگشتم یک انگشتر داشته باشم یا اینکه النگوهام دیده بشه. به نظر من نباید آدم داشته‌اش رو به رخ دیگران بکشه.»
Zeinab
وقتی خبر شهادت حمید رو آوردن، پدرش سر نماز بود، دستاش رو سمت آسمون گرفت. با سوز و افسوس گفت خدایا سلامتی حمیدم رو از تو می‌خوام، حمیدم زن و بچه داره! من خیلی از این نوع دعا کردنش ناراحت شدم. خودم دعا می‌کردم خدایا هر چه خیر و صلاحه برای بچه‌هام رقم بزن و مرگ‌شون رو با شهادت قرار بده. چند روز بعد فهمیدیم که حمید توی یکی از بیمارستان‌های اصفهان بستریه.» و سکوت کرد. گفتم: «پس دعای پدرش مستجاب شده بود.» گفت: «آره! پسرم جانباز شد، ولی دست از مبارزه نکشید. تا آخر جنگ جنگید و بعد رفت لبنان. تا اینکه یک روز تصادف کرد و مُرد. ولی من هنوز حسرت می‌خورم که چرا شهید نشد؟ شاید اگه پدرش برای عاقبت‌بخیری‌اش دعا کرده بود، توفیق شهادت ازش سلب نمی‌شد.»
s.latifi
زندگی ما یک زندگی عاشقانه بود. خیلی همدیگر را دوست داشتیم، اما یک سری مادیات باعث شد که نگذارند آن‌طور که می‌خواهیم زندگی کنیم. عشق و علاقهٔ ما نشأت‌گرفته از این بود که با هم هم‌فکر بودیم. قبل از ازدواج با نامحرم خوش و بشی نداشتیم. مثل بعضی‌ها نبودیم که دوست داشتند خوشی‌هایشان را بکنند بعد ازدواج کنند، چون می‌پنداشتند با ازدواج خوشی‌هایشان پایان می‌گیرد. دوست داشتیم چشم‌مان به همسر خودمان باز شود. آقامصطفی برای من همان سواری بود که با اسب سفید آمده بود. همان رؤیایی که به واقعیت پیوسته بود. برای من از همه‌نظر کامل بود.
s.latifi