
مبین
۲۹
مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم
دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم
Aisan
۲۵
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
Aisan
۲۳
فرخش بادو خداوندش فرخنده کناد
عید فرخنده بهمنجنه بهمن ماه
مبین
۲۱
در تهنیت جشن سده و مدح وزیر
گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شود
چون شب تاری همی از روز روشنتر شود
روشنایی آسمان را باشد و امشب همی
روشنی بر آسمان از خاک تیره بر شود
روشنی بر آسمان زین آتش جشن سدهست
کز سرای خواجه با گردون همی همسر شود
آتشی کردهست خواجه کز فراوان معجزات
هر زمان گیرد نهادی، هر زمان دیگر شود
گاه گوهرپاش گردد، گاه گوهرگون شود
گاه گوهربار گردد، گاه گوهربر شود
گاه چون زرین درخت اندر هوا سر بر کشد
گه چو اندر سرخ دیبا لعبت بربر شود
گاه روی از پردهٔ زنگارگون بیرون کند
گاه زیر طارم زنگارگون اندر شود
گاه چون خونخوارگان خفتان به خون اندر کشد
گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود
Mahdi
۱۵
تا در طلب دوست همی بشتابم
عمرم به کران رسید و من در خوابم
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت
این عمرگذشته راکجا دریابم
da☾
۷
گویند که معشوق تو زشتست و سیاه
گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم بر او گشته تباه
عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه
مبین
۶
یاد باد آن شب کان شمسهٔ خوبان طراز
به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
من و او هر دو به حجره درو می مونس ما
باز کرده در شادی و در حجره فراز
گه به صحبت بر من با بر او بستی عهد
گه به بوسه لب من با لب او گفتی راز
من چو مظلومان از سلسلهٔ نوشروان
اندر آویخته زان سلسلهٔ زلف دراز
خیره گشتی مه ، کان ماه به می بردی لب
روز گشتی شب، کان زلف به رخ کردی باز
کاربر ۲۸۳۹۹۵۳
۴
خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی
خوشا با پریچهرگان زندگانی
خوشا با رفیقان یکدل نشستن
به هم نوش کردن می ارغوانی
به قوت جوانی بکن عیش زیرا
که هنگام پیری بود ناتوانی
جوانی و از عشق پرهیز کردن
چه باشد، ندانی، بجز جان گرانی
جوانی که پیوسته عاشق نباشد
دریغست ازو روزگار جوانی
در شادمانی بود عشق خوبان
بباید گشادن در شادمانی
Dr. Hayoula
۳
گهی سماع زنی گاه بر بط و گه چنگ
گهی چغانه و طنبور و شوشک و عنقا
Meraj
۲
عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب
مطربان رود و سرود و میکشان خواب و خمار
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۲
به عید رفت به یک نام و بازگشت ز عید
نهاده خلق مر او را هزارگونه لقب
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
چو دودین آتشی، کآبش به روی اندر زنی ناگه
چو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود بینا
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
زبان از بهر آن باید که خوانی مدح او امروز
دو چشم از بهر آن باید که بینی روی او فردا
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
برهنه گشتن روی مه از نقاب کبود
حلال کرد به ما بر حرام کردهٔ رب
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل
زعشق هرکه خجل شد ازو مدار عجب
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
من ندانم که عاشقی چه بلاست
هر بلایی که هست عاشق راست
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
وای آن کو به دام عشق آویخت
خنک آن کو ز دام عشق رهاست
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
با لب شیرین با من سخنان گوید تلخ
سخن تلخ نداند که نه اندر خور اوست
کاربر ۳۷۷۹۳۷۹
۱
تا ماه شب عید گرامی بود و دوست
چون رفته عزیزی که همی از سفر آید
Mahsa Bi
۰
قطعه شمارهٔ ۶
ندهم دل به دست تو ندهم
گر به تو دل دهم ز تو نرهم
کوی تو جایگاه فتنه شدهست
بر سر کوی تو قدم ننهم
دوستان از فراق تو شکهند
من همی از وصال تو شکهم
گر من لابه ساز چرب سخن
چه بسی لابهها به دل ندهم
سخت بسیار حیله باید کرد
تا ز دست تو سنگدل بجهم
Ali
۰
من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندرو
از نهیب دیو دل خوناب گشتی هر زمان
سهمگین راهی فرازش ریزهٔ سنگ سیاه
پهنور دشتی نشیبش تودهٔ ریگ روان
ریگ او میدان دیو و خوابگاه اژدها
سنگ او بالین ببر و بستر شیر ژیان
گاه رفتن ریگ او چون نشتری در زیر پای
گاه خفتن سنگ او چون نیش کژدم زیر ران
نه ز گیتی غمگساری اندرو جز بانگ غول
نه ز مردم یادگاری اندرو جز استخوان
her
۰
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
her
۰
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودهست جز بیگنایی
