
f@t€m€h
۱۴۰
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
بیسیمچی
۱۲۵
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم
بیسیمچی
۱۲۰
گر با دگران به ز منی وای بمن
ور با همه کس همچو منی وای همه
بیسیمچی
۱۱۰
با علم اگر عمل برابر گردد
کام دو جهان ترا میسر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حذر کن که ورق بر گردد
کوثر
۸۱
از چرخ فلک گردش یکسان مطلب
مهسا🍃
۶۴
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
بیسیمچی
۶۳
نیش و دم مار و دم کژدم بستن
بتوان نتوان دهان مردم بستن
Harmony
۶۱
از مردم صدرنگ سیه پوشی به
وز خلق فرومایه فراموشی به
Ali
۵۲
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
بیسیمچی
۴۴
القصه حدیث مطلق از من بشنو
هر چیز که در جستن آنی آنی
بیسیمچی
۴۳
خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند
دست همه گیر و خاک پای همه باش
اِیْ اِچْ|
۴۲
گویند چرا تو دل بدیشان دادی
والله که من ندادم ایشان بردند
بیسیمچی
۴۰
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
بیسیمچی
۳۹
ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی
گه فصل خزان و گه بهار آوردی
مردان جهان را همه بردی به زمین
نامردان را بروی کار آوردی
بیسیمچی
۳۵
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
مهدی فیروزان
۳۴
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
بیسیمچی
۳۳
شرمنده شوم اگر بپرسی عملم
یا اکرماکرمین بیامرز و مپرس
Harmony
۳۳
در دیده بجای خواب آبست مرا
زیرا که بدیدنت شتابست مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خوابست مرا
بیسیمچی
۳۰
هر کس به کسی و حضرتی مینازد
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
Mithrandir
۲۹
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
ای بیخبران بهشت با دوست نکوست
:)
۲۹
رباعی شمارهٔ ۴۷۰
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم
بیسیمچی
۲۸
ای شاه ولایت دو عالم مددی
بر عجز و پریشانی حالم مددی
ای شیر خدا زود به فریادم رس
جز حضرت تو پیش که نالم مددی
بیسیمچی
۲۸
میدان فراخ و مرد میدانی نی
مردان جهان چنانکه میدانی نی
در ظاهرشان به اولیا میمانند
در باطنشان بوی مسلمانی نی
بیسیمچی
۲۷
آلودهٔ دنیا جگرش ریش ترست
آسودهترست هر که درویش ترست
هر خر که برو زنگی و زنجیری هست
چون به نگری بار برو بیش ترست
بیسیمچی
۲۷
تا در نظر خلق نگردی کافر
در مذهب عاشقان مسلمان نشوی
Mithrandir
۲۷
دیوانه دل کسیست کین عادت اوست
کو دشمن جان خویش میدارد دوست
Mithrandir
۲۶
گر طالب راه حق شوی ره پیداست
F.m
۲۶
آنم که توام ز خاک برداشتهای
نقشم به مراد خویش بنگاشتهای
کارم چو بدست خویش بگذاشتهای
میرویم از آنسان که توام کاشتهای
بیسیمچی
۲۴
آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش
چون خود زدهام چه نالم از دشمن خویش
کس دشمن من نیست منم دشمن خویش
ای وای من و دست من و دامن خویش
golab
۲۴
تو جان منی وداع جان آسان نیست
